جام شراب در طبیعت بی‌شعور

زهیر باقری نوع‌پرست

خیام به ما توصیه می‌کند دم را دریابیم. برای این منظور باید درگیر اموری شد که به ما بسیار نزدیک هستند. باید حواس خود را معطوف به بزمی کنیم که در آن حضور داریم، و درگیر لحظات آن شویم تا بتوانیم از آن لذت ببریم یا باید به موضوع کلاس درسی که به آن می‌رویم علاقه داشته باشیم و به بحثهای مطرح شده در آن توجه کنیم و به آنها فکر کنیم. درگیر جزیئات شدن زمینه را فراهم می‌آورد تا از چم و خم یک پدیده لذت ببریم. بسیار هم اتفاق می‌افتد که با آشنا شدن با جزئیات یک پدیده یا شخص، کاستی‌ها و ضعف‌های آن برایمان عیان می‌شود و از آن دلزده می‌شویم. اما مادامی که درگیر جزئیات یک پدیده نشویم امکان لذت بردن (یا زجر کشیدن) از آن جزئیات هم فراهم نمی‌شود. اما برای اینکه درگیر جزئیات یک پدیده شویم شرایطی باید فراهم باشد. این شرایط همگی با نوعی برانگیخته شدن مرتبط هستند. از جمله، جذابیتی ظاهری در بدو امر وجود داشته باشد که بتواند ما را به خود جذب کند یا کنجکاوی ما برانگیخته شود، یا هیجانی در ما بوجود بیاورد. به‌عنوان مثال ممکن است با یک ساز موسیقی َآشنا شوید و جذابیت آن به حدی باشد که بخواهید نواختن آن را بیاموزید یا ممکن است با شخصی آشنا شوید و کنجکاو شوید ظرفیت بروز چه حدی از حقارت را داراست و برای کشف میزان و اشکال حقارت در او با او ارتباط برقرار کنید و… اما همۀ این انواع برانگیخته شدن و پیگیر جزئیات شدن در صحنه‌ای بزرگتر در دنیا رخ می‌دهد. دنیایی که دربرگیرندۀ من و تو و دیگر پدیده‌هاست. این دنیا باید به شکلی باشد که توان برانگیختگی من توسط پدیده‌های درون آن وجود داشته باشد. برای بررسی این نکته باید از جزئیات بسیار نزدیک به خود دست بشوییم و قدری از آنها فاصله بگیریم و از منظری کلان به هستی بنگریم. به عبارتی باید جام شراب را زمین بگذارم و از دنیای اطراف که غرق و درگیر جزیئات آن شده‌ایم فاصله بگیریم و ببینیم جهان در کلیت خود به چه شکلی است؟ و به چه شکلی باشد می‌توانیم توسط پدیده‌های هستی برانگیخته شویم و به چه شکلی نباشد نمی‌توانیم توسط پدیده‌های هستی برانگیخته شویم؟  

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را،

حالی خوش کن تو این دلِ سودا را،

می نوش به ماهتاب، ای ماه که ماه

بسیار بگردد و نیابد ما را.

 

آن هنگام که خیام دست از جام شراب و لاله‌رخ خود می‌شوید و با هشیاری سراغ هستی می‌رود، یا به عبارتی درگیر فلسفه می‌شود، طبیعتی بی‌شعور و فاقد احساسات می‌یابد که نه برای ما دلی می‌سوزاند و نه می‌تواند نگران ما باشد و نه اصلاً برایش انسان و مگس تفاوتی دارند. در عالم هشیاری در می‌یابد که هر یک از ما همچون کوزه‌ای هستیم که لحظه‌ای در هستی شکل می‌گیریم و پس از آن لحظه از هم فرو می‌پاشیم. شکل گرفتن کوزه‌ها و مست شدن آنها توسط جامی شراب و خوش بودن آنها با لاله‌رخی و سپس ویران شدن آنها، چرخه‌ای تکراری است که راه فراری از آن نیست. آیا وقتی ما از این صحنۀ تکرار شوندۀ هستی آگاه می‌شویم، می‌توانیم همچنان توسط جزئیات زندگی خود برانگیخته شویم؟ لاله‌رخی که بر سر راه من سبز می‌شود و جام شرابی که در دست توست، و خود من و خود تو، همه چیزی نبودیم جز مشتی خاک که در اکنون هستی به کوزه‌ای تبدیل شده‌ایم و لختی دیگر فروخواهیم پاشید و دوباره به مشتی خاک تبدیل خواهیم شد. از این حیث، من و تو با هیچ کوزۀ دیگری تفاوت نداریم و سرنوشت لاله رخ‌ها و جام‌های شرابی نیز همگی شبیه به یکدیگرند. بنابراین، جهان چنانکه خیام آن را می‌بیند، چرخه‌ای تکراری است که هیچ یک از ما در آن جدا بافته نشده‌ایم و مرگ سرنوشت همۀ ماست. این نگاه به هستی و زندگی بشر، انگیزۀ زیادی برای آدمی باقی نمی‌گذارد که به جزئیات زندگی و جهان اطراف خود مشغول شویم. دنیا یعنی ظرفی که ما را در برگرفته است در کلیت خود آنقدرها هم جذاب نیست که بخواهیم درگیر جزئیات آن شویم.

ای بیخبران شکلِ مُجَسَّم هیچ است،

وین طارَمِ نُهْ‌سپهرِ اَرْقَم هیچ است،

خوش باش که در نشیمنِ کَوْن ‌و فَساد.

وابستهٔ یک دمیم و آن هم هیچ است!

 

اما هیچ یک از ما همواره سرمست جزئیات زندگی و یا درگیر پرسش‌های فلسفی در مورد کلیت هستی نیستیم. در آن لحظه که مست جام شرابیم و یا غرق در نگاه لاله‌رخی، آن لحظه مجالی برای فکر کردن به اینکه بخشی از جهان بی‌شعور و تکرارشونده و بی‌حاصلی هستیم را نداریم و آنگاه که ذهن ما درگیر چرخه‌ی پوچ پیدایش و نابودی کوزه‌ها در این دیر خراب است امکان غرق شدن در مستی شراب و چشمان لاله‌رخ را نداریم. گویی ما چاره‌ای نداریم مگر اینکه میان این دو حالت در حال آمد و شد باشیم. به‌نظر می‌رسد که نگاه فلسفی خیام به هستی، کمکی به دریافتن لحظۀ حال نمی‌کند و بلکه برعکس وقتی آن نگاه به هستی را بر می‌گزینیم و درگیر آن می‌شویم هیچ چیز لذتبخشی در جهان وجود ندارد. از این رو، نگاه خیام به جهان از یک سو و توصیۀ او به چگونه زیستن در این جهان از سوی دیگر با هم در تعارض هستند. توصیۀ او باعث می‌شود هستی قابل تحمل و زیست شود. اینکه به چه میزان باید جهان را از فاصله و در حالت هشیاری نگریست و درگیر تفکر فلسفی شد و به چه میزان باید درگیر جزئیات لذتبخش زندگی شد، و نقطۀ تعادل میان این دو کجاست پرسشی است در خور توجه. اما در برخی از رباعیات به نظر می‌رسد که خیام به دنبال نقطۀ تعادلی میان این دو نیست و درگیر جزئیات لذتبخش شدن در این فرصت کوتاه و فراموش کردن پرسش‌های فلسفی در مورد کلیت هستی را حالت ایدئال می‌داند. پرسش‌های فلسفی در مورد هستی، ما را از لذت بردن از جزئیات باز می‌دارند.

از درسِ علوم جمله بگریزی بِهْ،

و اندر سرِ زلفِ دلبر آویزی به،

ز آن پیش که روزگار خونت ریزد،

تو خونِ قِنینه در قدح ریزی به.

 

 

ای دل تو به ادراکِ معمّا نرسی،

در نکتهٔ زیرکانِ دانا نرسی؛

اینجا ز می و جام بهشتی می‌ساز،

کانجا که بهشت است رسی یا نرسی

 

  

دیدگاهتان را بنویسید