خیام و باده‌گساریِ گروه محکومین

 

افلاطون در کتاب هفتم جمهوری، یکی از زیباترین تمثیل‌هایی را که برای بازنمایی وضع بشر می‌توان به کارگرفت، به کار می‌گیرد:

«غاری زیرزمینی را در نظر بیارو که در آن مردمانی را به بند کشیده، روی به دیوار و پشت به مدخل غار نشانده‌اند. این زندانیان از آغاز کودکی در آنجا بوده‌اند و گردن و رانهایشان چنان با زنجیر بسته شده که نه می‌توانند از جای بجنبند و نه سر به راست و چپ بگردانند بلکه ناچارند پیوسته روبروی خود را بنگرند. در بیرون، به فاصله‌ای دور، آتشی روشن است که پرتو آن به درون غار می‌تابد. میان آتش و زندانیان راهی است بر بلندی، و در طول راه دیوار کوتاهی است چون پرده‌ای که شعبده‌بازان میان خود و تماشاگران می‌کشند تا از بالای آن هنرهای خود را به معرض نمایش بگذارند.

گفت: منظره‌ای را که توصیف کردی در نظر آوردم.

گفتم: در آن سوی دیوار کسان بسیار اشیای گوناگون از هر دست، از جمله پیکره‌های انسان و حیوان که از سنگ و چوب ساخته شده، به این سو و آن سو می‌برند و همۀ آن اشیا از بالای دیوار پیداست. بعضی از آن کسان در حال رفت و آمد با یکدیگر سخن می‌گویند و بعضی خاموشند.

گفت: چه تمثیل عجیبی! چه زندانیان غریبی!

گفتم: آن زندانیان تصویرهای خود ما هستند. آیا آنان از خود و از یکدیگر جز سایه‌ای دیده‌اند که آتش بیرون به دیوار غار می‌افکند؟

گفت: چگونه جز سایه چیزی ببینند در حالی که هرگز نتوانسته‌اند سر به چپ و راست بگردانند؟

گفتم: از پیکره‌ها و اشیائی هم که در بیرون غار به این سو و آن سو برده می‌شوند، جز سایه توانسته‌اند ببینند؟

گفت: نه.

گفتم: اگر بتوانند با یکدیگر سخن بگویند، موضوع گفتارشان جز سایه‌هائی خواهد بود که بر دیوار روبرو می‌بینند؟

گفت: نه.

گفتم: و اگر صدای کسانی که در بیرون رفت و آمد می‌کنند در غار منعکس شود آیا زندانیان نخواهند پنداشت که آن سایه‌ها با یکدیگر سخن می‌گویند؟

گفت: بی‌گمان چنین خواهند پنداشت؟

گفتم: پس جز سایه‌ها هیچ‌چیز دیگری را حقیقتی نخواهند پنداشت؟

گفت: نه.» (صص 1129- 1130، برگردان محمدحسن لطفی، رضا کاویانی).

 

افلاطون پس از این شرح از وضعیت بشر، شرایطی را متصور می‌شود که فیلسوف از این غار گریخته و نور و حقیقت را می‌بیند و برای اهالی غار از آن خواهد گفت. این بعد خوشبینانه در فلسفۀ افلاطون، نشان از آن دارد که از نظر او بشر در اصل امکان رهایی از غار و رسیدن به حقیقت را دارد هرچند ممکن است تنها شامل انسانهای بسیار محدودی شود. اغلب ما آدمها گمان می‌کنیم حقیقت هستی در چنگ ماست و در نور حقیقت منزل گزیده‌ایم. اما از نظر برخی از متفکران، حتی همان اقلیت مدنظر افلاطون نیز امکان دست یافتن به نور و حقیقت را ندارند و انسان همواره در غاری با سایه‌ها درگیر است. خیامِ رباعیات را می‌توان در این دسته از متفکران جای داد. انسان در چنین وضعی به دنیا می‌آید و در همان وضعیت هم خواهد مرد. هر سخنی که بگوییم تنها در مورد سایه‌هاست ولی گویی همواره داعیۀ آن را داریم که در حال سخن گفتن از حقیقت ورای غار هستیم. یکی مدعی می‌شود خدایی ورای غار وجود دارد و دیگری مدعی می‌شود خدایی در کار نیست، یکی مدعی می‌شود مرگ ما پایان کار است و دیگری مدعی می‌شود پس از مرگ حیات دیگری در کار خواهد بود، یکی مدعی است که بشر دارای ارادۀ آزاد است و دیگری مدعی است که جبرگرایی وصف واقعیت است. یکی به ما می‌گوید در این سایه‌ها و اوهام چنان نظمی برقرار است که می‌بایست خالقی برای آن متصور شویم و دیگری با وجود وضعیت محنت‌آلود و آزاردهندۀ درون غار می‌گوید چنین شری حاکی از آن است که خالقی در کار نیست.

بیرون رفتن از غار، یعنی خارج شدن از انسانیت، و ممکن به نظر نمی‌رسد. اگر به‌واقع چنین باشد، ما همواره درگیر نبرد و یا دل بستن به سایه‌ها هستیم. درست است که ما به بیرون از غار، و اینکه آیا اصلاً بیرون از غاری در کار هست یا نیست، واقف نیستیم، اما در همین غار می‌بینیم که یک عده می‌آیند و یک عده می‌روند، گروهی به دنیا می‌آیند و گروهی می‌میرند، گروهی با صدایی بلندتر سایه‌های مورد علاقه خود را وصف می‌کنند و گروهی با صدایی خفیف‌تر، گروهی با هم دوستی می‌کنند و گروهی با هم دشمنی و… گویی این دنیا یا غار یک زندان بزرگ است که بدون آنکه بخواهیم وارد آن می‌شویم و بدون آنکه انتخابی داشته باشیم باید روزی از آن خارج شویم.

گر آمدنم به من بُدی، نامَدَمی.

ور نیز شدن به من بدی، کی شدمی؟

بِهْ زان نَبُدی که اندرین دیْرِ خراب،

نه آمدمی، نه شدمی، نه بُدَمی.

 

نمی‌توانیم همبندان خود را انتخاب کنیم و آنها نیز بدون انتخاب و اختیار خود به آن غار آورده شده‌اند و در این میان، اتفاقاتی مدام در حال تکرار شدن هستند. صحنه‌ها و موقعیت‌هایی که مدام در این چرخۀ آمدن و رفتن انسان به غار در حال تکرار شدن است. گرچه برخی از این رخدادها ممکن است از برخی دیگر رخدادها که مشابه آنها هستند بهتر و جذابتر باشند، مثلاً شاید عشق میان زن و مرد مدام در حال تکرار شدن در تاریخ باشد ولی عشق میان ورتر و لوته کیفیتی دارد که بسیار دیگر این عشق‌ها ندارند، اما گویی در این غار که به بودن در آن محکومیم، چیزی جز زیستن همین نقشهای تکراری برای ما میسر نیست.

برای ما مشخص نیست که چرا در این زندان هستیم، چه کسی می‌تواند از آوردن انسانها به این زندان و اجبار آنها به زیستن در این چرخۀ تکرار فایده‌ای کسب کند؟ و اگر واقعاً چنین فایده‌ای را بتوان برای کسی تصور کرد، آن کس کیست و چه توانایی‌ای و ویژگی‌هایی باید داشته باشد تا بتواند و بخواهد ما محکومین را بیافریند؟ یا اگر، پای کسی در میان نیست، آیا ما صرفاً زادۀ طبیعتیم و این چرخۀ کور طبیعت است که بر ما تحمیل می‌شود؟

از آمدنم نبود گردون را سود،

وز رفتن من جاه و جلالش نفزود؛

وز هیچ‌کسی نیز دو گوشم نشنود،

کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود!

 

با طرح این پرسش‌ها و تلاش برای یافتن پاسخی برای آنها، گویی می‌خواهیم به بیرون از غار برویم. ولی چنین امری ممکن نیست و هر تلاشی برای توصیف بیرون غار، صرفاً واقعیت پنداشتن سایه‌ای بر روی دیوار است.

اما ما محکومین چه باید بکنیم؟ آیا بهتر نیست به جای اتلاف وقت بر سر بحثهای بی‌حاصل و بی‌فایده بر سر اینکه بیرون از غار چه خبر است، از میان نقشهای تکرارشوندۀ درون غار، آنهایی را برگزینیم که باعث شود وضعیت دهشتناکمان را فراموش کنیم؟ یا دستکم آن را برایمان قابل تحمل کند؟ آیا بهتر نیست با جام می و لاله‌رخی خوش باشیم؟

چون نبست مقام ما درین دهر مُقیم،

پس بی می و معشوق خطایی است عظیم.

تا کی ز قدیم و مُحْدَث امّیدم و بیم؟

چون من رفتم، جهان چه مُحْدَث چه قدیم.

 

شاید پس از مرگ، در جایی دیگر حیاتی بیابیم، کسی نمی‌داند، اما آنچه در این چرخه‌های تکرار برای ما مشخص شده این است که کسی که می‌میرد دیگر به غار باز نمی‌گردد. اگرچه زاده شدن و مرگ درون غار در حال تکرار است، اما چنانکه از ظواهر امر در این غار بر می‌آید برای هر یک از ما گویی تنها یک زاده شدن و تنها یک مرگ در کار است. هر یک از ما نیز همچون دیگر زندانیان این غار می‌آییم و می‌رویم و قالب زندان و زندانی در حال تکرار شدن است.

ای بس که نباشیم و جهان خواهد‌بود،

نی نام زِ ما و نه نشان خواهد‌بود؛

زین پیش نبودیم و نَبُد هیچ خَلَل،

زین پس چو نباشیم همان خواهد‌بود.

 

خیام در برخی از رباعیات، به شکلی سخن می‌گوید که گویی در حال وصف واقعیت است و از سایه‌ها فراتر رفته است. مثلاً می‌گوید «چو رفتی، رفتی»، انگار که می‌داند بشر پس از مرگ چه تقدیری خواهد داشت و به طور کلی از میان خواهد رفت. اما اگر این دسته از رباعیات را چنین در نظر بگیریم که وصفی است از آنچه در خود غار می‌گذرد این تناقض‌نما از میان خواهد رفت. برخی از زندانیان دررون غار می‌گویند پس از مرگ حیاتی در کار است و برخی می‌گویند حیاتی در کار نیست، و این ادعا را چنان طرح می‌کنند که گویی دانشی ورای اهل غار دارند. به عبارت دیگر، گویی می‌دانند بشر پس از غار به کجا می‌رود و چه سرنوشتی خواهد داشت. اما اگر کسی به وضعیت خود غار و زندانیان درون آن نگاه کند در می‌یابد که هیچکس پس از مردن به خود غار بازنگشته است، و یا در خود غار مدام آدمها می‌آیند و می‌روند و یک سری صحنه‌ها و رویدادها تکرار می‌شوند. فهم و مشاهدۀ این امور نیازی به ورای غار رفتن ندارد، هرچند این امکان وجود دارد که فهم ما از غار و هر آنچه در آن می‌گذرد فهمی دستکاری شده باشد. فی‌المثل خدایی یا شیطانی در حال دستکاری حواس و فهم ما باشد. اما برای فهم این نکته نیز باز باید از غار فراتر رویم و این امر ممکن نیست. در نتیجه بحث بر سر اینکه آیا فهم ما دستکاری شده یا نه نیز بحثی بی‌حاصل است.   

 

 

 

 

 

 

این پست دارای 2 نظر است

  1. jad

    این جمله که فهم ما شاید دستکاری شده باشه فاجعه ست ، آدمو میندازه تو یه دور باطلی که به هر جهان بینی ای که برسی باز انگار سر نقطه اولی . لذت بردن از زیبایی های دنیا به شدت میتونه زندگی ما رو معنی دار کنه . ولی خب خود این لذت هم جای حرف داره . لذت های دنیا پایدار نیست و رنج رو در پی خودش داره . با تجربه رنج ما دوباره از مسیر لذت دور میشیم و احتمالا به دنبال لذت دیگر یا بیشتری میگردیم . انگار رنج و لذت در هم تنیده شده. پس چه کنیم ؟ به نظرم عشق یک پل میانبری هست برای زیبا دیدن و لذت بردن که طبیعت دم دست ما گذاشته، با عشقه که میتونی رنج رو زیبا ببینی ، زاویه نگاهت که تغییر کرد همه چیز معنی جدید پیدا می کنه. ممکنه ابزارهای دیگه ای هم باشه که آدمها باهاش نگاه متفاوتی به طبیعت و اطرافشون پیدا کنن ولی هر چه هست باید تجربه بشه و با حلوا حلوا کردن هیچ دهانی شیرین نشد . کسی که روحش توسط عشق سیغلی شد لذتی که از تماشای طلوع و غروب خورشید میبرد با بقیه یکیه؟! باید این راهو رفته باشی تا بفهمی وقتی روی چشمنزار نشستی و آنقدر حس یگانگی با طبیعت داری که حتی یک علف از لابه لای دستات نکندی تا باهاش بازی کنی یعنی چی ؟ واقعا بعضی چیزا رو فقط باید تجربه کنی و نمیشه توضیح داد ، حتی راه مشترکی هم نیست که بگیم همه با علائم راهنمایی بیوفتیم تو یه جاده و باهم بریم ، تجربه های منحصر به فردی هستند. ممکنه کسی از درگاه عشق بگذره و به نفرت برسه ، اینجا خب مشخصه راه لذت رو پیدا نکرد و بیراهه رفت . به نظرم بعد از حضور عشق اگر نگاه و تمرکزمون رو روی طبیعت بگذاریم به جاهای خوبی میرسیم .

  2. jad

    همین عشق های زمینی ، و قطعا از آفت تغییر هم در امان نیست ولی اگر وقتی در میانه ی عشق و شوریدگی هستید بتونید با طبیعت ارتباط بگیرین و تمرکزتون رو منتقل کنین اونجا ، نمیدونم چطور میشه که اون اتفاق میوفته ، انگار دامنه ی عشق وسیع میشه و از یک نفر به کل طبیعت کشیده میشه و کم کم اون یک نفر محو میشه ، هر چند هیچ نسخه ی واحدی نیست که بشه برای همه تجویز کرد انگار فقط باید اتفاق بیوفته .

دیدگاهتان را بنویسید