لوکرتیوس، خیام و ترس از مرگ: برهان تقارن

تابلوی هنری اثر مهدی فلاح

زهیر باقری نوع‌پرست

از نظر برخی از فیلسوفان ترس از مرگ عقلانی و موجه است. عقلانی و موجه انگاشتن ترس از مرگ وابسته به این است که چه نگرشی به مرگ داشته باشیم. ارسطو در اخلاق نیکوماخوئی، مرگ را بدترین چیزها به حساب آورده و از این رو ترس از مرگ را نیز درست و عقلانی برمی‌شمارد. در میان فیلسوفان معاصر نیز معقول بودن ترس از مرگ به شکل گسترده‌ای پذیرفته شده است، ولی در میان فیلسوفان عهد باستان شک‌گرایان، اپیکوری‌ها و رواقیون با استدلال‌های متفاوتی عقلانی بودن ترس از مرگ را زیر سوال می‌بردند.[1] در این میان، استدلال‌های اپیکوریان از دیگر استدلال‌ها بیشتر مورد توجه واقع شده‌اند. از آنجا که از خود اپیکور نوشته‌های بسیاری برجا نمانده، استدلال یکی از پیروان او، یعنی لوکرتیوس در این زمینه شهرت بسیاری دارد و حتی در حال حاضر نیز مقاله‌هایی در رد یا اثبات آن نگاشته می‌شود. در میان رباعیات خیام نیز، رباعی‌‌هایی وجود دارد که می‌توان به آنها به عنوان استدلالی در راستای استدلال اپیکوریان نسبت به مرگ نگریست.

در میان معدود نوشته‌هایی که از اپیکور باقی مانده، آمده است: «خود را به این باور که برای ما مرگ هیچ محل نگرانی نیست عادت ده، چرا که خیر یا شر بودن هر چیزی وابسته است به این است که آنها را حس کنیم و حس کردن با مرگ پایان می‌یابد. پس مرگ، این بدترین شرور، برای ما هیچ است، چرا که مادامی که وجود داریم، مرگ برای ما هیچ است و هنگامی که می‌میریم دیگر وجود نداریم. پس مرگ، مسئله‌ی زندگان و یا مردگان نیست، چرا که زندگان تا زنده‌اند مرگ برایشان وجود ندارد و مردگان خود وجود ندارند.» لوکرتیوس که کتابی کامل از او برجاست استدلالی بر اساس این رویکرد اپیکوری ارائه می‌کند که به برهان تقارن (Symmetry Argument) شهرت یافته است. در ادامه شرحی مختصر از آن می‌دهم و سپس به سراغ رباعی‌های خیام می‌روم.

از نظر اپیکوری‌ها هر یک از ما مجموعه‌ای از ذرات هستیم و مرگ از میان رفتن این ترکیب مشخص از ذرات است و با از میان رفتن این ترکیب مشخص از ذرات، دیگر ظرفیت تجربه‌ی درد و رنج و لذت را نخواهیم داشت. درست همانطور که پیش از بوجود آمدن آن ترکیب مشخص از ذرات که «من» یا «تو» را قوام می‌بخشید، ما امکان و ظرفیت تجربه‌ی درد و رنج و لذت را نداشتیم. از منظر من و برای من، نبود این ترکیب مشخص از ذرات که «من» را تشکیل می‌دهد با نیست شدن همین ترکیب، حالتی مشابه است: در هر دوی این حالات «من» وجود ندارم، چرا که «من» ترکیب مشخصی از ذرات هستم. به دیگر عبارت زاده نشدن من با مرگ من برای من وضعیتی مشابه دارد، به این معنا که در هر دو حالت «من» وجود ندارم و «نیستم». آیا این دلیل نمی‌شود که ما رویکردی مشابه به نیستی پیش از زاده شدن و نیست شدن پس از مرگ داشته باشیم؟ آیا نباید اگر از آن نیستی پس از مرگ می‌ترسیم، از نیستی پیش از زاده شدن هم بترسیم؟ یا اگر از نیستی پیش از زاده شدن نمی‌ترسیم نباید از نیست شدن پس از مرگ هم هراسان نشویم؟ لوکرتیوس در اثر خود «در طبیعت اشیاء» (De Rerum Natura) می‌گوید «پس بازنگر که چگونه گستره‌ی نامحدود زمان پیش از به دنیا آمدن ما، اهمیتی برای ما ندارد. بدین شکل طبیعت همین ایده را برای زمان پس از مرگمان، به ما ارزانی می‌کند.» 

«اگر من فردا بمیرم از همه‌ی خوبی‌ها محروم خواهم شد». این پاسخ و پاسخ‌هایی شبیه به آن در پرسش از نامطلوب بودن مرگ زیاد شنیده می‌شود. مثلاً گفته می‌شود اگر فردا بمیرم، از ادامه‌ یافتن و لذت بردن از رابطه‌ی عاشقانه‌ای که دارم محروم خواهم شد، از مال و منالی که با زحمت برای خود گردآوری کرده‌ام و می‌توانستم با استفاده از آنها به آسایش و رفاه و لذت برسم محروم خواهم شد، از خواندن کتابهایی که خیلی مهم هستند ولی هنوز فرصت نکرده‌ام آنها را بخوانم محروم خواهم شد، از رفتن به شهرها و کشورهایی که بسیار زیبا هستند و هنوز برای بازدید از آنها مجالی نیافته‌ام محروم خواهم شد، از آشنا شدن با انسانهایی که دوست داشتم آشنا شوم ولی هنوز نتوانسته‌ام بازخواهم ماند، اهداف و آرزوهایی دارم که هنوز نتوانسته‌ام آنها را عملی کنم و اگر بمیرم آرزو به دل خواهم مرد. به دلیل اینکه مرگ باعث می‌شود ما از تجربه‌ی چنین لذتهایی محروم شویم بسیاری آن را نامطلوب برمی‌شمارند. ولی بیایید به زمانی پیش از زادروز خود فکر کنیم. یعنی زمانی که هنوز وجود نداشتیم. آیا با همین منطق نمی‌توانیم بگوییم که اگر ما زودتر به دنیا آمده بودیم، فرصت بیشتری می‌یافتیم برای اینکه عاشقیت کنیم، خانه‌ی زیبایی بخریم و بیشتر در آن زندگی کنیم، کتابهای بیشتری بخوانیم، از شهرها و کشورهای بیشتری دیدن کنیم و به اهداف و آرزوهایمان را جامه‌ی عمل بپوشانیم؟ اگر قرار است من در سال 1400 خورشیدی بمیرم، اینکه زادروز من 1300 بوده باشد و یا 1362 در این قضیه تفاوت زیادی ایجاد می‌کند. در حالت اول 100 سال فرصت داشته‌ام تا از خوشی‌ها و لذت‌های دنیا بهره ببرم و در حالت دوم تنها 38 سال چنین فرصتی داشته‌ام. آیا من حق ندارم بر همان اساس که زودتر مردن را نامطلوب برمی‌شمارم، زودتر به دنیا نیامدن را هم نامطلوب برشمارم؟ زودتر به دنیا نیامدن من بستر لذت بردن بیشتر از دنیا و مافی‌ها را فراهم می‌کرد و حال که زودتر به دنیا نیامده‌ام نباید ناراحت باشم؟

کسی که در پاسخ به این سوال که چرا از مرگ می‌ترسد و از اینکه خواهد مرد تاسف می‌خورد، می‌گوید چون اگر بیشتر زنده بمانم می‌توانم بیشتر از زندگی بهره و لذت ببرم، باید به ما بگوید چرا با همین منطق از اینکه زودتر به دنیا نیامده است هراسان نیست و از این بابت تاسف نمی‌خورد؟ این برهان تقارن است که لوکرتیوس برای درمان ترس از مرگ طراحی کرده است. «تقارن» در این برهان به تقارن بین ترس از دو دوره‌ی نیستیِ بشر اشاره دارد، یعنی زمانی که هنوز زاده نشده است و زمانی که می‌میرد. اگر واکنش شما به نیستی پیش از زاده شدن ترس و دلهره نیست، واکنش شما به نیست شدن پس از مرگ هم نباید ترس و دلهره باشد. به دیگر عبارت این استدلال می‌خواهد نشان دهد که شما نمی‌توانید واکنش‌هایی نامتقارن به این دو نوع نیستی داشته باشید. نمی‌شود نسبت به نیست بودن پیش از زاده شدن ترس و دلهره نداشته باشید ولی نسبت به نیست شدن پس از مرگ ترس و دلهره داشته باشید. یا باید از هر دو این دو نوع نیستی ترس و دلهره داشته باشید یا باید نسبت به هیچکدام ترس و دلهره نداشته باشید. استدلال لوکرتیوس، چه کارآ و چه ناکارآمد، از پرسپکتیو سوژه‌ی انسانی که اکنون زنده است مطرح می‌شود. در واقع او به انسان می‌گوید پیش از زاده شدن و پس از مرگ که آگاهی نداری و حواس نداری که بخواهی درد و لذت را تجربه کنی، از این منظر وضعیت یکسانی داری، آن هم وضعیت «نیستی» است. یعنی وضعیت‌هایی که «تو» در آنها نیستی و وجود نداری و از آنجا که نیستی، نیستی است نمی‌توانی از نیستیِ ترسناک و نیستیِ غیرترسناک سخن بگویی. یعنی لوکرتیوس ما را وا می‌دارد نسبت به نیستی واکنشی یکسان داشته باشیم و دچار عدم انسجام نشویم.

ای بس که نباشیم و جهان خواهد ‌بود،

نی نام زِ ما و نه نشان خواهد ‌بود؛

زین پیش نبودیم و نَبُد هیچ خَلَل،

زین پس چو نباشیم همان خواهد ‌بود.

اما رباعی خیام برهان تقارن را از منظر هستی یا جهان مطرح می‌کند. البته از آنجا که در رباعیات خیام، هستی یا جهان فاقد شعور است، چنین منظری مفروض گرفته می‌شود. یعنی ما فرض می‌گیریم که اگر جهان یا طبیعت منظری داشته باشد نیستی پیش از زاده شدن ما انسانها و نیستی پس از مرگ ما انسانها چه تفاوتی برای جهان ایجاد می‌کند. آیا جهان ناراحت خواهد شد؟ دچار ترس خواهد شد؟ آیا در فرآیندهای طبیعی جهان اختلالی ایجاد می‌شود؟ مثلاً اگر من بمیرم آیا از فردا قانون جاذبه یا فرگشت دچار تغییراتی خواهند شد؟ آیا طلوع از غرب و غروب از شرق رخ خواهد داد؟ آیا آب خاصیت خیس کنندگی را از دست خواهد داد و از حرارت آتش کاسته خواهد شد؟ آیا هیچ تغییری در جهان ایجاد می‌شود؟ با مفروض گرفتن منظری برای طبیعت، وجهی انسانی به او بخشیده‌ایم ولی با بررسی مشاهدات خود در می‌یابیم که این رویدادها در طبیعت تفاوتی ایجاد نمی‌کند. نتیجه آن می‌شود که منظر انسانی بخشیدن به طبیعت، کمکی به فهم جایگاه خودمان از منظر طبیعت نمی‌کند. پس بهتر است کلاً منظری برای طبیعت قائل نشویم.   

چنان که از مشاهدات ما بر می‌آید، جهان و طبیعت پیش از اینکه هر انسانی به دنیا بیاید – یعنی نیستی پیش از زاده شدن هر انسانی – و پس از اینکه هر انسانی از دنیا برود –یعنی نیستی پس از مرگ – وضعیتی مشابه دارد. به دیگر عبارت، نیست بودن انسان و نیست شدن او برای جهان علی السویه است. آیا این استدلال خیام همچون استدلال لوکرتیوس می‌تواند به ما کمک کند بر ترس از مرگ غلبه پیدا کنیم.

اگر منظور ما از جهان چنان باشد که انسانهای دیگر را هم در بر بگیرد، آنگاه می‌توان گفت که نیست شدن پس از مرگ برای جهان قطعاً تفاوتی ایجاد خواهد کرد. اگر فردا بمیری، احتمالاً عده‌ای ناراحت و عده‌ای هم شاد خواهند شد. مرگ یک شخص برای دیگر انسانها تفاوت‌هایی ایجاد می‌کند. حتی زاده نشدن یک انسان هم می‌تواند چنین باشد، مثلاً به دنیا نیامدن فرزند پسر یک خانواده سلطنتی می‌تواند دیگران را ناراحت یا خوشحال کند، یا به دنیا نیامدن فرزند یک زوج معمولی ممکن است موجب ناراحتی یا شادی اطرفیان آنها شود. پس اگر جهان را به شکلی در نظر بگیریم که شامل دیگر انسانها شود، نمی‌توان از بی‌تفاوتی دیگر انسانها نسبت به نیست بودن پیش از زاده شدن یا نیست شدن پس از مرگ اشاره‌ای کرد.

ولی اگر منظور ما از جهان، خود طبیعت باشد، از آنجا که طبیعت صاحب شعور یا احساسات نیست، زاده نشدن هر انسانی یا مرگ او هم نمی‌تواند خللی در طبیعت ایجاد کند. در نتیجه‌ی نگاه خیام، می‌توان به شخصی که از نیست شدن پس از مرگ می‌ترسد بگوییم «آن زمان که هنوز زاده نشده بودی و در وضعیت نیستی بودی، جهان دلش بی‌قرار بوجود آمدن تو نبود، منتظرت نبود، دوست نداشت زودتر به دنیا بیایی و وقتی بوجود آمدی ناراحت یا شاد نشد و تغییری در آن بوجود نیامد و زمانی هم که بمیری و مجدداً نیست شوی، جهان دلتنگ تو نخواهد شد، از نیست شدن شاد یا غمین نخواهد شد و دوست نداشت دیرتر یا زودتر بمیری». این یعنی این ما انسانها هستیم که از نیست بودن پیش از زاده شدن یا نیست شدن پس از مرگ می‌هراسیم یا از آن شادمان می‌شویم. پس از اینکه بپذیریم که این ما هستیم که نسبت به نیست شدن واکنشی داریم و برای جهان علی السویه است، می‌توانیم به سراغ استدلال لوکرتیوس برویم و بگوییم حال که تقارنی برای طبیعت یا جهان نسبت به نیستی ما وجود دارد، تقارن خود ما نسبت به نیست بودن و شدن خود ما چیست؟ رویکرد خیام به ما می‌آموزد که هر نوع مواجهه‌ای که با نیست بودن پیش از زاده شدن و نیست شدن پس از مرگ داشته باشیم، در این مواجهه تنهاییم و نمی‌توانیم از طبیعت یا جهان برای این مواجهه مددی جوییم. از آنجا که ما پیش از اینکه زاده شویم ذراتی معلق هستیم و پس از آنکه می‌میریم هم ذراتی معلق می‌شویم، یعنی ما از طبیعت هستیم و به طبیعت بازمی‌گردیم. در نتیجه، بی‌اعتنایی طبیعت به زاده شدن و مردن ما به این معناست که طبیعت نسبت به اینکه ذرات درونش به چه ترتیبی ترکیب شوند و به چه شکلی باشند بی‌تفاوت است. نقل قولی که از لوکرتیوس آوردیم هم بر این تاکید داشت که طبیعت برهان تقارن را به ما می‌آموزد: «پس بازنگر که چگونه گستره‌ی نامحدود زمان پیش از به دنیا آمدن ما، اهمیتی برای ما ندارد. بدین شکل طبیعت همین ایده را برای زمان پس از مرگمان، به ما ارزانی می‌کند.»

اینجا لازم است پیشفرضی را بررسی کنیم. آیا واقعاً انسانی صاحب خرد با توجه به ویژگی‌های این دنیای نابخردانه، جهانی که شر تار و پودش را در بر گرفته، از نبودن و نیست شدن متاثر می‌شود و حسرت می‌خورد؟ عقل حکم می‌کند حسرت چیزی را بخوریم که ارزش حسرت خوردن داشته باشد. در رباعی زیر، از قضا رویکرد خود خیام به نیست بودن پیش از زاده شدن و نیست شدن پس از مرگ تقارن دارد و هر دو حالت را بر زنده بودن در این دیر خراب برتر برمی‌شمارد:

گر آمدنم به من بُدی، نامَدَمی.

ور نیز شدن به من بدی، کی شدمی؟

بِهْ زان نَبُدی که اندرین دیْرِ خراب،

نه آمدمی، نه شدمی، نه بُدَمی.

چنان که از این رباعی بر می‌آید، با توجه به قازورات بودن هستی، نیامدن به این جهان بر آمدن به این جهان برتری دارد و مرگ نه تنها پدیده‌ای ترسناک نیست، که برعکس عامل رهایی از این دیر خراب است. به دیگر عبارت، با توجه به کیفیت این جهان نیست بودن پیش از زاده شدن و نیست شدن پس از مرگ است که مطلوب است؛ یعنی حالتی که توان تجربه درد و رنج موجود در این جهان برای ذرات وجود ندارد، چرا که در حالتی نیستند که آگاهی و حواس داشته باشند. اگر این جهان چنین نبود، یعنی جهانی استوار بر خرد، عدالت و نیکی بود چه؟ در آن حالت، یا حالتی که جهان ارزش زیستن داشت و خوبی‌هایش بر بدی‌هایش چیره بود، مردن یا زاده نشدن مساوی بود با محروم ماندن از لذتها و خوبی‌های بسیار، و آنگاه می‌توانستیم مرگ یا زاده نشدن را به عنوان یک حسرت مطرح کنیم؛ حسرت از اینکه چرا از خوبی‌ها و بدی‌ها جهان محروم ماندیم. پس پیش از اینکه اصلاً حسرت خوردن از نبودن یا نیست شدن را بخواهیم به عنوان پرسشی معقول مطرح کنیم، باید بررسی کنیم که این جهان چنان است که بتوان برای دیرتر آمدن به آن و یا رفتن از آن حسرت هم خورد؟ همانطور که گفته شد، استدلال لوکرتیوس هم بر متقارن بودن پاسخ ما به مسئله‌ی نبودن پیش از زاده شدن و نیست شدن پس از مرگ تاکید دارد. اگر این جهان در کل خوب باشد، باید از اینکه دیر آمدیم و زود می‌رویم ناراحت باشیم و اگر جهان در کل بد باشد باید از اینکه زود آمدیم و دیر رفتیم ناراحت باشیم.

نکته‌ی مهم دیگری هم وجود دارد. وقتی در نظر می‌گیریم که لوکرتیوس و دیگر اپیکوری‌ها چرا به دنبال از بین بردن ترس از مرگ بودند متوجه نکته‌ی مهم دیگر می‌شویم. ترس از مرگ از منظر اپیکوری‌ها غیرعقلانی بود و این ترس منجر به دامن زدن به باورهای دینی می‌شد. استدلال‌های اپیکوریان قرار بوده جنبه درمانی داشته باشد و باورهای دینی که از نظر آنها بر ترس از مرگ استوار بودند را درمان کند. بسیاری از رباعی‌های خیام هم چنین به نظر می‌رسند، یعنی استدلال‌هایی عقلانی‌اند علیه دین‌باوری. در این رباعی استدلال خیام با محوریت طبیعت، اشاره به این امر دارد که جز طبیعت چیزی وجود ندارد و برای طبیعت هم نبودن پیش از مرگ و نبودن پس از مرگ تفاوتی ایجاد نمی‌کند. رباعی خیام وجود خدایی متشخص یا وجود نوعی رابطه‌ی عاشقانه‌ی دوطرفه میان انسان و طبیعت/هستی را به چالش می‌کشد؛ خدا یا طبیعتی که ممکن است با انسان رابطه‌ی احساسی و عاطفی داشته باشد. این رباعی به ما می‌گوید هیچگونه شاهدی مبنی بر اینکه نبود و نیست شدن انسان در جهان تفاوتی ایجاد می‌کند، وجود ندارد.

(1) Rosenbaum, S. E. (1989). The symmetry argument: Lucretius against the fear of death. Philosophy and Phenomenological Research50(2), 353-373.

 

دیدگاهتان را بنویسید