تراژدی یا طعن‌ورزی؟ کوزه‌گر در رباعیات خیام

زهبر باقری نوع‌پرست

اگر شما خدا بودید، دنیا را چگونه می‌آفریدید؟ با طرح این پرسش، پیش‌فرض گرفته‌ایم که «خدا» آفریننده‌ی دنیاست. برای اینکه بفهمیم آفریننده‌ی دنیا بودن یعنی چه، باید به واژه‌ی «آفریننده» توجه کنیم. فهم ما از واژه‌ی «آفرینش» و «آفریننده» برگرفته از تجارب و اعمال انسانی ماست. در نتیجه وقتی می‌گوییم خداوند جهان را آفریده است، عملی شبیه به آنچه که یک معمار، بنا، نقاش، نجار یا آهنگر انجام می‌دهد به ذهن متبادر می‌شود. تصویری که از یک معمار، بنا، نقاش، نجار یا آهنگر در ذهن داریم، تصویر انسانی است که در حال آفریدن چیزی است. وقتی از عبارت «آفرینش» برای «خداوند» بهره می‌بریم، تصویری مشابه در ذهن ما نقش می‌بندد. انگار خداوند انسانی است که چیزی را می‌آفریند. اگر کسی از ما درباره‌ی جزییات این تصویر بپرسد، احتمالاً خواهیم گفت خداوند خیلی قدرتمندتر و داناتر از انسان است. ولی هیچ میزانی از قدرت و دانش نمی‌تواند چنین تصویری را معنادار سازد. چرا که این تصویر، نه تصویرِ خداوند، که تصویر یک انسان است. در این تصویر، با تخیل خود، خداوند را به ابرانسانی در آسمانها تبدیل کرده‌ایم. مادامی که ما از واژه‌ی «آفرینش» بهره ببریم، چاره‌ای نیست مگر اینکه خداوند همچون یکی از آفرینندگانی که در دنیای خود می‌شناسیم در نظر بگیریم، مثلاً شبیه به یک نجار یا نقاش. در آنچه که ما معمولاً آفرینش می‌نامیم، شخصی در دنیا وجود دارد که از آنچه در دنیا هست چیز دیگری می‌سازد. ولی وقتی می‌گوییم خداوند آفریننده‌ی دنیاست و در عین حال از تصویر معمار یا نجار بهره می‌بریم، گویی کل جهان را میز یا ساختمانی در نظر گرفته‌ایم که کسی آن را ساخته است. مشکل دیگر این تصویر این است که جهان را همچون یک «ابژه» در نظر می‌گیرد. سخن گفتن از «ابژه» در برابر «سوژه» معنادار است. ما انسانها که سوژه‌ایم و به همراه هر ابژه‌ای که با آن مواجهیم در جهان واقع شده‌ایم. برای اینکه بتوان از سوژه و ابژه سخن گفت، باید جهانی وجود داشته باشد، در عدم چیزی به اسم ابژه و سوژه وجود ندارد. در این تصویری که خدا همچون یک معمار هستی را آفریده، خداوند را همچون انسانی در نظر گرفته‌ایم که در جهان زندگی می‌کند و سپس ساختمانی را می‌آفریند. نتیجه‌ی این تصویر این خواهد بود که جهانی وجود دارد و خداوند از آنچه که وجود داشته جهان فعلی را آفریده است. مادامی که بخواهیم خداوند را سوژه و هستی را ابژه‌ای در نظر بگیریم که آفریده شده، چاره‌ای نیست مگر اینکه بپذیریم جهان مادی وجود داشته ولی به شکل دیگری بوده و خداوند آن (یا بخشی از آن) را به شکل دیگری درآورده است.   

واژه‌ی «آفرینش» همچون دیگر واژگان زبان ما برگرفته از اعمال و تجارب انسانی ماست. از این رو وقتی از خود بپرسیم، اگر من جای خدا بودم، دنیا را چگونه می‌آفریدم، تصویری که از خداوند داریم، تصویری انسانی است. خیام در این رباعی دقیقاً همین پرسش را می‌پرسد:

گر بر فلکم دست بدی چون یزدان

برداشتمی من این فلک را ز میان

از نو فلکی دگر چنان ساختمی

کازاده بکام دل رسیدی آسان

 

 می‌توان این رباعی را به عنوان یک تراژدی خواند. در این شکل بدون بررسی چند و چون این تصویر، خداوندی انسان‌وار در آسمان در نظر می‌گیریم که جهان را آفریده، همچون کوزه‌گری که کوزه را آفریده است. جهانی که این کوزه‌گر آفریده، جهانی پر از درد و رنج برای ما جانداران است. از آنجا که «کوزه‌گر» انسان‌وار است، در اخلاقیات هم با ما اشتراک دارد ولی همچون دانش و قدرتش، بهره‌ی بسیار زیادی از آن برده است. در نتیجه، همانطور که کوزه‌گر خیلی داناتر و تواناتر از ماست، باید خیلی اخلاقی‌تر هم باشد. حساسیت اخلاقی بسیار زیاد او باید مانع از آفرینش جهانی شود که در آن ما انسانها و دیگر حیوانات متحمل درد و رنج شویم. اگر من «کوزه‌گر» بودم، اصلاً نمی‌آفریدم یا اگر می‌آفریدم، جهانی می‌آفریدم که در آن هیچ جانداری متحمل درد و رنج نشود و همگی کامروا باشند. اگر تصویر «کوزه‌گر» را بپذیریم، شرایط ما جانداران در این جهان تراژیک است چرا که می‌توانستیم زندگی بهتری داشته باشیم ولی از آن بی‌بهره مانده‌ایم. (احتمال دیگر «خداوند شرور» است که در اینجا به بررسی آن نمی‌پردازم).

ولی این خوانش تراژیک، بر مبنای تصویری مهمل بنا شده است. با از میان رفتن این تصویر مهمل، این خوانش تراژیک هم از میان خواهد رفت. اما شرایط تراژیک ما انسانها در این دنیا از میان نخواهد رفت. آنچه از میان خواهد رفت تراژدی بی‌توجهی کوزه‌گر به شرایط ما انسانهاست. اگر خداوند را همچون کوزه‌گری در نظر بگیریم، جهان را همچون یک کوزه در نظر گرفته‌ایم. کوزه‌گری همچون معماری، بنایی و نقاشی، از جمله فعالیت‌های انسانی است که در این جهان معنادار است. یعنی جایی که ماده‌ی خامی وجود دارد و کوزه‌گر، معمار، بنا یا نقاش با استفاده از آن به آفرینش آنچه که می‌خواهد می‌پردازد. اگر چنین باشد، آنگاه بخشی از ویژگی‌های کوزه برگرفته از خاکی است که کوزه‌گر با استفاده از آن کوزه را ساخته است. در این حالت، اگر خاک مرغوب باشد و کوزه‌گر در فن خود توانا باشد، علی‌القاعده باید کوزه‌ای که آفریده می‌شود خوب از آب دربیاید. ولی چنین نشده، پس یا کوزه‌گر در فن خود توانا نیست یا خاک نامرغوب است. اگر خاک نامرغوب است، پس کوزه‌گر با علم به اینکه هر کوزه‌ای که بسازد، نامرغوب خواهد شد باید از آفریدن کوزه پرهیز کند. اگر خاک مرغوب است، باید پرسید این چگونه کوزه‌گری است که فوت و فن کوزه‌گری را نیاموخته است؟ از آنجا که در مورد «کوزه‌گر» سخن می‌گوییم، نمی‌توانیم به او خرده بگیریم که چرا «خاک» نیافریدی. خداوند را «کوزه‌گر» در نظر گرفتن، ما را به بحث در مورد «حرفه‌ی کوزه‌گری» خواهد کشاند، هرچند تظاهر به بحث فلسفی کنیم. از آنجا که حرفه‌ای به اسم «کوزه‌گری آسمانی» هم نداریم، توصیف خدا به عنوان «کوزه‌گر» مهمل است.

ولی نه شرایط تراژیک ما جانداران در این جهان و نه مهمل بودن کلیت ایده‌ی کوزه‌گر برای برخی از فیلسوفان دین کافی نیست و در عوض آنها در ادامه‌ی بحث به دفاع از مفهوم خداوند به عنوان «کوزه‌گر» می‌پردازند. این جماعت که چیز چندانی هم در مورد حرفه‌ی کوزه‌گری نمی‌دانند، سعی می‌کنند در دفاعیات خود فجیع‌ترین درد و رنج‌ها را معقول نشان دهند. مثلاً سعی می‌کنند به شخصی که در جنگ تمام اعضای خانواده‌اش جلوی چشمانش به بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن به قتل رسیده‌اند، یا شخصی که کودکش را ربوده و به او تجاوز کرده‌اند و سپس به قتل رسانده و جسدش را سوزانده‌اند بفهمانند که این درد و رنج معقول و معنادار است. باید در نظر داشت در این موارد «معقول» و «معنادار» بودنِ درد و رنج توسط همان «عقل»ی طرح می‌شود که خداوند را «کوزه‌گر» در نظر گرفته است. عقلی معیوب که ناتوان است از فهم مهمل بودن تصویر کوزه‌گر و در عوض خود را برای دفاع از «کوزه‌گر» در برابر نقدهای احتمالی آماده می‌کند. گویی آن کوزه‌گری که فیلسوف تخیل می‌کند برغم تمام دانایی، توانایی و اخلاقی که دارد از دفاع از خود ناتوان است و نیازمند وکالت فیلسوفِ داناست. فیلسوف در این موارد حتی به قیدهای تصویر مهمل خود هم وفادار نمی‌ماند. اگر خداوند کوزه‌گر است، ابرانسانی در آسمان است، پس می‌تواند به شخص داغ‌دیده بگوید چرا درد و رنجش معقول است. اگر گمان می‌کنید، دانش فیلسوف در اینجا پایان خواهد یافت، سخت در اشتباهید. فیلسوفِ دانا حتی به ما خواهد گفت چرا کوزه‌گر خود به داغ‌دیده از معقول بودن و معنادار بودن درد و رنجش نمی‌گوید و این مسئولیت خطیر بر گردن فیلسوف افتاده است. تظاهر به دانایی در عین نادانی که خود رذالتی آزادهنده است از آنجا که با درد و رنج جانداران سر و کار دارد به رذالتی دوچندان می‌انجامد. علاوه بر عقل، اخلاق هم گمشده‌ی فیلسوفِ داناست.

رباعی خیام را می‌توان به دو صورت خواند. اگر این رباعی خیام را به شکل تراژیک بخوانیم، یعنی خیام، مفهومی مهمل از خداوند را جدی گرفته و بر اساس اینکه کوزه‌گر جهان بهتری نیافریده است عزادار شده است. هرچند این رویکرد، به لحاظ اخلاقی برتر از توجیه مصائب بشر است، ولی همچنان درگیر مفهومی مهمل است. اگر این رباعی را به شکل طعن‌ورزانه بخوانیم آنگاه قضیه فرق می‌کند. در آنصورت نتایجِ مهملِ فرضی مهمل را به تصویر کشیده است. این خوانش نیز از آن رو محتمل است که در میان رباعی‌های دیگر خیام نیز طعن‌ورزی به چشم می‌خورد. صادق هدایت، رباعی‌هایی که با «گویند» شروع می‌شود را همگی از این دست برمی‌شمارد. مثلاً در رباعی «گویند کسان بهشت با حور خوش است». در برابر شخصی که تصور می‌کند بهشت جایی است که در آن زنان (یا مردان) زیبارو و شراب به او می‌دهند، خیام می‌گوید در این جهان که زیبارو و شراب هست، چرا باید در این دنیا از آنها پرهیز کرد تا در جای دیگری به آنها رسید؟ (1)  ‌هدایت در مورد «کوزه» و «کوزه‌گر» در رباعی‌های خیام در اثر خود «ترانه‌های خیام» می‌گوید:

«چنان‌که سابقاً ذکر شد خیام جز روش دهر خدایی نمی‌شناخته و خدایی را که مذاهب سامی تصور می‌کرده‌اند منکر بوده‌است. ولی بعد قیافهٔ جدی‌تر به خود می‌گیرد و راه حل علمی و منطقی برای مسایل ماورای طبیعی جست‌وجو می‌کند. چون راه عقلی پیدا نمی‌کند به تعبیر شاعرانهٔ این الفاظ قناعت می‌نماید. صانع را تشبیه به کوزه‌گر می‌کند و انسان را به کوزه و می‌گوید: این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف، می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش! به حقیقت مطلب کاری نداریم ولی مجلس این کوزه‌گر دیوانه را به قیافهٔ احمق و خونخوارش که همهٔ همّ خود را صرف صنایع ظریف می‌کند ولی از روی جنون آن کوزه‌ها را می‌شکند، فقط قلم آقای درویش نقاش توانسته روی پردهٔ خودش مجسم بکند».

 

چنان که تحلیل هدایت درست باشد، خیام «کوزه‌گر» را توصیف خداوند نمی‌دانسته و ای بسا «کوزه‌گر» را به عنوان خدای آنچه که هدایت «مذاهب سامی» می‌نامد در نظر می‌گرفته و در نقد آن خدا از این طعن‌ورزی بهره می‌برده است.

 

اگر خدایی وجود داشته باشد، برای سخن گفتن از او مفاهیمی مانند «آفرینش» و «کوزه‌گر» را نمی‌توان برای توصیف او یا اعمالش به کار گرفت. اگر «کوزه‌گر» یا «آفرینش» را توصیف برشماریم، این عمل ما را به مهمل‌گویی و بی‌اخلاقی رهنمون خواهد ساخت. برای جلوگیری از سواستفاده فیلسوف، تمثیل کوزه‌گر باید به خوبی مورد بررسی قرار گیرد و مشخص شود چگونه به کار بردن این تمثیل مجاز است.   

 

  • هدایت در وصف این نوع طعن‌ورزی می‌گوید: «او با کنایه و تمسخر لغات قلنبهٔ آخوندی را گرفته به خودشان پس داده. مثلاً در این رباعی: گویند: «بهشت و حور عین خواهدبود، آن‌جا می ناب و انگبین خواهدبود.» اول نقل قول کرده و اصطلاحات آخوندی را در وصف جنت به زبان خودشان شرح داده، بعد جواب می‌دهد: گر ما می و معشوقه گزیدیم چه باک؟ چون عاقبت کار همین خواهدبود!» (هدایت، ترانه‌های خیام)

دیدگاهتان را بنویسید

بستن منو