درباره‌ی غیاب «عشق» در ترانه‌های خیام

زهیر باقری نوع‌پرست

واژه‌ی «عشق» در شعر و ادب پارسی زیاد به‌کار رفته است؛ اهمیت «عشق» در روابط بین‌فردی زمینه‌ای فراهم کرده که برای ابراز عشق و دیگر حالات مربوط به آن، مانند دلتنگی، جفای یار، شوق، زیبایی و غیره، از این شعرها و ابیات بهره ببریم. اگر آقای سوزن‌گردی عاشقِ خانم بلوطی شود، می‌تواند شعر یا بیت مناسبی برای تک‌تک مقامات و حالات خود و خانم بلوطی بیابد. در رابطه‌ی عاشقانه، زیبایی وصل و معناداری فصل مهم است و این مهم (در شعر و ادب پارسی به‌کمال بیان شده است) را شعر و ادب پارسی به او می‌دهد.

آقای سوزنگردی معتقد است که با عشق به خانم بلوطی دوباره زنده شده است و این حیاتِ دوباره ویژگی عشق اوست و ازاین‌جهت تجربه‌ی عشق از دیگر تجربه‌ها متمایز و برتر است. از آنجا که این عشق دستاویز حیاتی متفاوت است نباید هرگز آن را از دست بدهد. به‌همین‌خاطر آقای سوزن‌گردی احساس می‌کند این بیت از سعدی وضعیت او را توصیف می‌کند:

در ازل بود که پیمان محبت بستند

نشکند مرد اگرش سر برود پیمان را

با خواندن این بیت، آقای سوزن‌گردی علاوه‌بر‌اینکه به عشق خود شکوه و جلال می‌بخشد و آن را ازلی و ابدی می‌سازد، برای خود وظیفه‌ و عهدی حماسی تعریف می‌کند که به او انگیزه و معنایی می‌دهد تا سختی‌هایش را تحمل کند. بیت‌های بی‌شمار دیگری نیز در اختیار آقای سوزن‌گردی است که می‌تواند به کمک آنها هرگونه جفاکاری و پدرسوختگی از طرف خانم بلوطی را بامنزلت و معنادار ببیند. معنابخشیدن به درد و رنج و هدفمند کردن آن از جمله مهم‌ترین کاربردهای بیت‌های عاشقانه برای آقای سوزن‌گردی است. ازاین‌رو بیت‌هایی که جفا و بدی‌های معشوق را قیمتی می‌سازد، برای سوزن‌گردی آرامش زیادی به‌همراه دارد:

من دوست می‌دارم جفا کز دست جانان می‌برم

طاقت نمی‌دارم ولی افتان و خیزان می‌برم

اگر آقای سوزن‌گردی دلتنگ خانم بلوطی باشد و این دلتنگی باعث کلافگی او شود، بیت زیر از سعدی آقای سوزن‌گردی را مجاب خواهد کرد که باید سکوت اختیار کند، چرا که دلتنگی و کلافگی نشان‌دهنده‌ی ضعف عشق است و آقای سوزن‌گردی هم مایل نیست عشقش به خانم بلوطی کم و کاستی داشته باشد

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز

کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

آقای سوزن‌گردی با خواندن این شعر حس می‌کند خودخوری‌کردن و ابراز نکردن دلتنگی نماد برتر بودن عشق او نسبت به خانم بلوطی است و به‌این‌ترتیب عشق او به خانم بلوطی از عشق آقای صندوقی به خانم دارکوبی و عشق دیگر عاشقان دوروبر به معشوق‌های دوروبر و کمی دورتر، برتری خواهد داشت.

آقای سوزن‌گردی با چنین قدر و قیمت دادنی به عشق خود، مجاب می‌شود که این احساس بسیار ارزشمند است و به هر قیمتی، تا پای جان هم که شده، بر سر آن استوار بماند؛ حماسه‌ی باشکوهی که فرد برای خود خلق و تخیل می‌کند و شاه‌بیت‌هایی هم برای توصیف حماسه‌ی خود در اختیار دارد. حماسه‌ای که به‌واسطه‌ی آن بودونبود جنجگوی داستان ما، یعنی آقای سوزن‌گردی، به آن وابسته است:

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

به‌نظر می‌رسد که آقای سوزن‌گردی گنجینه‌ی بی‌کرانی برای وصف حس و حال خود در اختیار دارد. به‌ همین خاطر به سعدی، حافظ، مولوی و خیل شاعرانی که در وصف عشق شعر گفته‌اند، ارادت زیادی دارد و از اینکه به او کمک کرده‌اند تا عشق خود به خانم بلوطی را زیبا و معنادار بیان کند، قدردان آنهاست. در این میان، خیام کمکی به آقای سوزن‌گردی نمی‌کند، چرا که «عشق» غایب بزرگ سروده‌های خیام است. آیا خیام مخالف عشق آقای سوزن‌گردی به خانم بلوطی و این قبیل عشق‌هاست؟ یا چنین عشقی در جهان‌بینی خیام جایی ندارد؟

آقای سوزن‌گردی در پاره‌ای از لحظات عاشقی به بیت‌هایی که می‌خواند فکر می‌کند و دچار تردید می‌شود. او از خود می‌پرسد چرا نباید از نبود یار ناله کنم؟ چرا ناله‌کردن نشان از ضعف ارادت است؟ مگر بقیه انسان‌ها، یا به‌طورکلی انسان، نباید در نبودِ چیزی که دوست دارد نالان شود؟ از خود می‌پرسد معشوق او، یعنی خانم بلوطی، در زمانی خاص، در جای خاص و در خانواده‌ی مشخصی به دنیا آمده است، پس چطور ممکن است عشق بلوطی از ازل با او بوده باشد؟ یا چطور ممکن است پیش از به‌وجودآمدن آقای سوزن‌گردی، در دل او نشسته باشد؟ این قبیل پرسش‌ها آقای سوزن‌گردی را دچار دودلی کرده و تصور می‌کند این قبیل شعرها هم موجب شده تصویری بسیار غیرواقعی و دست‌نیافتنی از عشق در ذهنش شکل بگیرد؛ حالت نامطلوبی برای روح و روانش و این‌که اساساً بعضی از توصیف‌ها با عقل جور در نمی‌آید و گویی باید عقل خود را خاموش کند تا بتواند خود و بلوطی را در این بیت‌ها ببیند.

در چنین احوالی آقای سوزن‌گردی کتاب «سوانح»، نوشته‌ی احمد غزالی، را به‌دست می‌آورد و آرام‌آرام متوجه می‌شود قضیه از کجا آب می‌خورد. «سوانح» رساله‌ای در باب عشق است و می‌توان آن را در ردیف مهمانی افلاطون برشمرد. غزالی در این کتاب نگرشی عارفانه به رابطه‌ی انسان و خدا دارد و از جمله نخستین آثار عرفانی است که برای توصیف این رابطه از کلمه‌ی «عشق» استفاده می‌کند. سوزن‌گردی با خواندن «سوانح»، متوجه می‌شود که منظور از «عشق» در بسیاری از این ابیات در ادب فارسی چیست و چقدر به رابطه‌ی خود و بلوطی بی‌ارتباط است. او متوجه می‌شود که از نظر غزالی روح انسان با همراهی آفریده شده و آن همراه «عشق» است و این عشق نتیجه‌ی عهد و پیمانی است که روح انسان با خداوند بسته است. مثلاً درمی‌یابد که وقتی سعدی می‌گوید «که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی» به همین ماجرا اشاره دارد، یعنی هم‌زمانی وقوع عشق و روح در بشر و ارتباط آن با خداوند؛ و چقدر مضحک است اگر این شعر را برای خانم بلوطی بخواند.

سوزن‌گردی با خواندن «سوانح» و آثاری درباره‌ی عشق در عرفان و ادب پارسی درمی‌یابد که استفاده‌از شعر سعدی، حافظ، مولوی، عطار و غیره برای رابطه‌ی او و بلوطی تا چه حد کار بی‌معنایی بوده است. متوجه می‌شود که «حسن»، «شوق»، «وجد»، «ملاحت»، «وصال»، «آن»، «نکته»، «لطف» و انبوه دیگری از واژگان و مفاهیمی که در اشعار پارسی به‌کار می‌رود[1] تا چه حد بی‌ارتباط به رابطه‌ی او و خانم بلوطی است. شباهتی که در ابتدا بین احساسی که در شعرها بود و احساس خودش می‌دید، نتیجه‌ی بهره‌گرفتن عرفا از تمثیل عشق بود. تا پیش از آن عشق برای توصیف رابطه‌ی بین انسان‌ها به‌کار می‌رفت و این بدعت در تاریخ اسلام با مقاومت‌هایی نیز مواجه شد. این تمثیلْ رابطه‌ی انسان و خدا را از حالت بَرده و ارباب خارج کرده و آن را به رابطه‌ای زیبا تبدیل می‌کند. ای بسا همان رابطه‌ی ارباب و برده هم تمثیلی باشد و برای توصیف رابطه‌ی انسان و خداوند همواره به تمثیل نیاز باشد. این تمثیل‌ها با واقعیت‌های زندگی انسانی تفاوت‌های زیادی دارد. سپس آقای سوزن‌گردی  در مورد نبودن واژه‌ی «عشق» در ترانه‌های خیام حدس‌هایی می‌زند. برای باور به «عشق»، چنان‌که شاعران عارف ما گفته‌اند، باید به وجود روحی مستقل از بدن، خداوند، وجود پیمانِ «الست بربکم» میان خدا و روح و غیره باور داشته باشی. حال آنکه ترانه‌های خیام گواه وجود هیچ‌یک این مقوله‌ها و پدیده‌ها نیست و گاه وجود آنها را زیرسوال هم می‌برد. آقای سوزن‌گردی پس از دریافت این واقعیت متوجه شد که «عشق» او خانم بلوطی و «عشق»ی که در بسیاری از اشعار عرفانی وجود دارند، فقط اشتراک لفظی است. پس‌ازآن هنگامی که با سروده‌های خیام، مانند «با لاله‌رخی اگر نشستی خوش باش»، مواجه شد دریافت که شاید مراد ما مردمان این دوران از «عشق» به چیزی که خیام می‌گوید نزدیک‌تر باشد. عشق حالتی است خوش میان دو انسان که همچون دیگر پدیده‌های این هستی ناپایدار و در حال شدن است و در هر دمی که حضور دارد، باید آن را دریابیم.

[1] برای مطالعه‌ی بیشتر می‌توانید به اثر «کرشمه‌ی عشق: مقالاتی در عرفان نوحلاجی ایران» نوشته نصرالله پورجوادی مراجعه کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

بستن منو