درباره‌ی رابطه‌ی خدا و الله

 

در زبان فارسی، مسلمانان برای ارجاع به «الله» اغلب از واژه‌ی «خدا» استفاده می‌کنند در حالی که در به کار بردن اصطلاحات مصطلح عربی در زبان فارسی (مانند ان‌شاءالله) از خود واژه‌ی «الله» استفاده می‌شود. ولی آیا این بدان معناست که «خدا» و «الله» مترادفند و می‌توان آنها را جایگزین یکدیگر کرد؟

مفهوم «خدا» به جایگاه یا موقعیتی اشاره دارد. با بررسی یک مثال منظور از جایگاه را روشن می‌کنم. امیرکبیر نخست‌وزیر ایران بوده است، ولی پیش و پس از او نیز نخست‌وزیرانی داشته‌ایم. جایگاه نخست‌وزیری در زمانی مشخص توسط امیرکبیر اشغال شده است. تعریفی که از نخست‌وزیری وجود داشته و شرایطی که هر شخص می‌باید از آن برخوردار می‌بود تا بتواند نخست‌وزیر شود مستقل از امیرکبیر بوده است. امیرکبیر باید شرایط نخست‌وزیری را دارا باشد. نخست‌وزیری جایگاهی است که ما انسانها در مناسبات سیاسی تعریف می‌کنیم و می‌توانیم آن را از میان ببریم. چنانکه بعدتر در ایران جایگاه «نخست‌وزیری» از میان رفت. در حال حاضر جایگاه «ریاست جمهوری» تعریف شده است. در حال حاضر مفهوم ریاست‌جمهوری و این جایگاه به شکلی تعریف شده که تنها مردان شیعه و دارای سطح خاصی از تحصیلات می‌توانند آن را اشغال کنند. مفاهیمی مانند نخست‌وزیری و ریاست جمهوری قابل تغییر هستند و می‌توان با توجه به نیازهای جامعه و تغییرات و تحولات این مفاهیم را دچار تحول کرد. چنین تغییری می‌تواند ابعاد متفاوتی داشته باشد، مثلاً با کاهش یا افزایش حدود اختیارات این جایگاه، یا تغییر در فرآیند برگزیده شدن شخصی که قرار است به این جایگاه برسد و غیره.

شرایط و ویژگی‌های جایگاه خدایی نیز تعریف‌های متعددی دارد. به عنوان مثال برخی این جایگاه را چنان تعریف می‌کنند که تنها یک شخص ممکن است در آن قرار گیرد و بدین شکل خدای غیرمتشخص را شایسته‌ی این جایگاه برنمی‌شمارند. برخی ممکن است ویژگی‌های اخلاقی مانند مهربانی، یا عدالت را در کسب این جایگاه ضروری برشمارند. پیروان ادیان متفاوت شخص یا واقعیتی غیرمتشخص را در جایگاه خدایی قرار می‌دهند. مثلاً یهودیان بر این باورند که یهوه در جایگاه خداوند قرار دارد و مسلمانان بر این باورند که الله چنین است. ممکن است پیروان ادیان متفاوت تعریفی یکسان از جایگاه خداوند داشته باشند ولی بر سر اینکه خدای مشخص کدام دین (مثلاً الله یا یهوه) این جایگاه را اشغال کرده با هم اختلاف نظر داشته باشند.  

بر این اساس خداناباوران را به دو دسته می‌توان تقسیم کرد: دسته‌ی نخست بر این باورند که جایگاه خدایی منسجم و قابل فهم است ولی در واقع هیچ شخص یا واقعیتی آن را اشغال نمی‌کند و دسته‌ی دوم نیز بر این باورند که جایگاه خدا و مفهومی که قرار است چنین جایگاهی را تبیین کند، دچار تناقض است و در نتیجه چنین جایگاهی نمی‌تواند وجود داشته باشد که بخواهیم بر آن اساس بحث کنیم شخص یا واقعیتی در آن جایگاه قرار می‌گیرد یا نه.

ندانم‌گرایان را هم می‌توان بر این اساس به دو دسته تقسیم کرد. دسته‌ی اول بر این باورند که می‌توان مفهوم و جایگاه خدا را فهمید و از انسجام آن آگاهی پیدا کرد ولی نمی‌توان دانست که شخصی یا واقعیتی این جایگاه را اشغال می‌کند یا خیر، و یا دستکم در حال حاضر شرایط فهم این مسئله برقرار نیست. دسته‌ی دوم را می‌توان چنین تعریف کرد که فهم بشر را فاقد این توان لازم برای آگاهی یافتن از شرایط لازم برای برقراری جایگاه خدا می‌دانند.

آیا باید بحث را از جایگاه خدا و مفهوم خدا شروع کرد یا باید از خدای مشخص هر دین بحث را شروع کرد؟ اگر با تعریف از جایگاه خدا شروع کنیم آنگاه معیاری واحد بدست خواهد آمد که بر آن اساس می‌توانیم خدای مشخص همه‌ی ادیان را بررسی کنیم. مثلاً اگر شما وجودگرا باشید تعریفی از جایگاه خدا ارائه خواهید کرد و سپس بر آن اساس بررسی خواهید کرد که مثلاً الله یا یهوه یا دیگر خدایان مشخص ادیان با آن همخوانی دارند یا خیر. پرسش‌هایی در برابر این رویکرد مطرح است. مثلاً بر چه اساس می‌توانیم مطمئن باشیم که تعریف ما از جایگاه و مفهوم خداوند به سان پیاله‌ای نیست که می‌خواهد دریا را در خود جای دهد؟ برای پاسخ به چنین پرسشی باید نخست به اندازه‌ی کافی از «الله» شناخت داشته باشیم که بتوانیم بگوییم مفهوم و جایگاه خدایی که تعریف می‌کنیم جایگاهی مناسب برای الله است. در نتیجه نمی‌توان این بررسی را بدون شناخت از «الله» پیش برد. احتمالاً برای شناخت الله باید از داده‌های متخصص قرآن بهره برد. ولی این رویکرد نیز با پرسش دیگری مواجه است و آن این است که آیا با تخصص در قرآن می‌توان شناخت لازم و کافی از «الله» برای این بحث فلسفی را پیدا کرد یا آن شناخت برای امور ایمانی کفایت می‌کند؟

در میان فیلسوفان و عرفای مسلمان اخذ تعریف جایگاه خدا از فیلسوفان یونانی و یا منابع هندی و ایرانی رایج بوده است. در دوران معاصر نیز اخذ تعریف جایگاه خدا از اندیشمندان معاصر قاره‌ای و تحلیلی پیروانی دارد. نتیجه‌ی ارائه‌ی تعریفی مشخص از جایگاه خدا و سپس به سراغ اسلام رفتن، این است که هر کس با هر مفهومی آشنا می‌شود و آن را می‌پسندند آن را تخت پروکروستس در نظر می‌گیرد که اسلام را باید در آن جای دهد. برای اینکه چنین نباشد باید بررسی کرد از میان تعریف‌هایی که دیونوسیوس آرپاگوسی مجعول، فلوطین، ارسطو و … از جایگاه خدا ارائه کرده‌اند، کدام جایگاه مناسبی برای «الله» است. برای این بررسی هم به نظر می‌رسد که نخست به شناختی از الله نیاز داریم، تا بر آن اساس بتوانیم این تناسب را بسنجیم.

ولی اصلاً بر چه اساس باید تصور کنیم از منظر دینی مشخص – مثلاً اسلام یا یهودیت– باید تعریفی از جایگاه خدا داشته باشیم؟ شاید در دینی مشخص پرورش چنین جایگاهی کفرآلود باشد، ضرورتی نداشته باشد، و یا ممکن نباشد و در آن دین به جای پنداربافی در مورد خداوند باید ایمان آورد و به آن دین عمل کرد. اگر فرض کنیم اسلام چنین باشد، به جای بررسی مفهوم خداوند و تعریف جایگاه او باید از الله پیروی کرد و تسلیم او بود. اگر چنین باشد، «فلسفه‌ی خدا» یا شاخه‌ای از فلسفه که به بررسی مفهوم خدا و جایگاه خدایی می‌پردازد در اسلام نامطلوب یا ناممکن خواهد بود. ولی اگر چنین نباشد، برای بدست آوردن مفهوم خداوند و جایگاه خدایی که با اسلام همخوان باشد باید با خود اسلام شروع کرد.

تعریف‌هایی که از جایگاه خدا وجود دارند با یکدیگر در تناقض‌اند. بسیاری از آنها از منابعی اخذ شده‌اند که با خدای مشخص برخی ادیان به شکل بنیادین در تعارض‌اند. با این حال، بهره گرفتن از تعابیری مانند «فلسفه‌ی اسلامی» یا «فلسفه‌ی مسیحی» برای توصیف چنین فلسفه‌هایی متداول است. از میان مخالفان جدی چنین مفاهیمی می‌توان به مکتب تفکیک اشاره کرد. اشاره‌ی صحیح آنها به ناهمخوانی رویکردهای فلسفی و عرفانی فیلسوفان و عرفای مسلمان با اسلام با واکنش‌هایی اغلب احساسی همراه بوده است. اعضای مکتب تفکیک همگی باورهای کاملاً یکسان ندارند و در اینجا تنها به محمدرضا حکیمی اشاره‌ی مختصری می‌کنم. حکیمی نه مخالف عقل است و نه مخالف فلسفه، هر دو این نکات را هم در کتاب خود «مکتب تفکیک» تصریح کرده است. در نقد آنچه که فلسفه‌ی اسلامی نامیده می‌شود از عقل خود بهره می‌برد و ناهمخوانی فلسفه‌ی فیلسوفان یونانی را که اساس فلسفه‌ی فیلسوفان مسلمان بوده با اسلام نشان می‌دهد و در نتیجه‌ی این کار تعبیر «فلسفه‌ی اسلامی» در توصیف آثار فارابی، ابن سینا، سهروردی، ملاصدرا و یا عرفان اسلامی برای ابن‌عربی به چالش کشیده می‌شود. او مخالف فلسفه هم نیست، و علاوه بر اشاره به فایده‌ی فلسفه‌هایی که با آنها مخالف است، به دنبال تاسیس «فلسفه‌ی اسلامی» است. اگر فلسفه‌ی اسلامی چنان که مکتب تفکیک مدعی آن است تاسیس شدنی باشد آنگاه می‌توان مطمئن بود که جایگاه خدایی را چنان تعریف کرده‌ایم که جایگاه مناسبی برای الله است.

نقد کردن جایگاه خدا و حتی رد مفاهیمی از خداوند که ریشه در فلسفه‌های یونانی، ایرانی و هندی دارند و یا از اگزیستانسیالیسم، مارکسیسم، فلسفه‌ی تحلیلی و دیگر مکتب‌های بشر اخذ شده‌اند، نه تنها از منظر اسلامی نمی‌تواند کفر یا الحاد محسوب شود که علی‌القاعده باید جهاد (اگر هم نگوییم اکبر، جهاد اوسط) محسوب شود. برای کسب مرتبه‌ی کفر و الحاد باید منکر الله شد و برای انکار الله باید نخست او را شناخت. آیا چنین شناختی در گرو پرسش‌هایی فلسفی از این دست است: آیا الله یک شخص است (خدایی است متشخص) یا خدایی غیرمتشخص است؟ یا چنین پرسش‌هایی فاقد اهمیت‌اند؟ یا چنین پرسش‌های فلسفی در مورد الله از آنجا که ممکن است تعریف «الله» را به مفاهیمی از «خدا» و جایگاه خدایی که با «الله» ناهمخوان است آغشته کند، خود نوعی کفر و الحاد است؟  

پرسش نخستی که پیش از اقدام به تاسیس فلسفه‌ی اسلامی یا فلسفه‌ی یهودی یا هر فلسفه‌ی دینی دیگری ضروری است این است: بررسی ضرورت و امکان فلسفه‌ی خدا –یعنی بررسی مفهومی جایگاه و تعریف خدا– به طور کلی و از منظر هر دین. اگر هر مفهومی که از جایگاه خدا بپرورانیم، مفهومی آغشته به فهم انسانی باشد و نتواند الله را چنان که هست بازنمایی کند، ای بسا برای تحقق ایمان به او، فرد مسلمان باید ذهن را از اشتغال به چنین مفاهیمی بازداشت. اگر چنین باشد، نخست باید هر مفهومی از خدا را زیر سوال برد تا بتوان به الله رسید.

شرط اول مسلمان شدن بر زبان راندن «لا اله الا الله» است. یعنی برای اینکه مسلمان شوی باید بگویی خدایی غیر از الله وجود ندارد. به نظر می‌رسد برای مسلمان شدن باید الله را شناخت و برای شناخت الله که تعریفی کلی از جایگاه خدایی نیست، باید به قرآن مراجعه کرد. بحث فلسفی در مورد «خدا» و «جایگاه خدا» و رد هر گونه‌ی مفهوم خدا –که در بحث‌های فلسفی مطرح می‌شود که همگی مفاهیمی انسانی و محصول تفکر بشر هستند و نه وحی منزل– ارتباطی به رد الله (یا حتی برهمن و یهوه و غیره) ندارد و نمی‌تواند کفر یا الحاد محسوب شود. این در حالی است که «الله» انگاشتن بسیاری از مفاهیم فلسفی از خدا – اگر نگوییم همه‌ی آنها – از منظر اسلام کفر، الحاد یا شرک محسوب می‌شوند، چرا که «الله» را چیزی غیر از آنچه که هست معرفی می‌کنند.

فیلسوفانی در طول تاریخ بر بی‌اهمیتی مفهوم خدا که بررسی آن مورد علاقه‌ی فیلسوفان است اشاره کرده‌اند (کیرکگارد، پاسکال، ویتگنشتاین از جمله‌ی آنها هستند). کسی مفهوم خدا که توسط فیلسوفان ارائه می‌شود را نمی‌پرستد، کسی با مواجهه با مفهوم خداوند ایمان نمی‌آورد، و کسی با این جایگاه مفهومی از خداوند سخن نمی‌گوید و دلش گرم نمی‌شود و آرام نمی‌یابد و کسی هم با رد کردن چنین مفاهیمی نمی‌تواند ملحد و مشرک و غیره محسوب شود. طرح ریزی مفهوم خدا و جایگاه خدا که مورد علاقه‌ی فیلسوفان است یک بازی فکری بسیار جذاب است و ارتباطی به دینداری و ایمان ندارد (اگر تعارضی با ایمان ورزیدن نداشته باشد) و ارتباطی هم به اللهِ ابراهیم ندارد.

پاسخی بگذارید

بستن منو