در پیرامون جسم داشتن خداوند

با خواندن کتاب‌های مقدس ادیان ابراهیمی، در می‌یابیم که برخی از اعضای بدن به خداوند نسبت داده شده است. در حالی در عهد عتیق خداوند دو بار در هیئت یک انسان پدیدار می‌شود و مسیح نیز در مسیحیت تجسد خداوند است، در قرآن خداوند چنین سطحی از انسان‌وارگی را از خود نشان نمی‌دهد. با این حال، ارجاع به اعضای بدن خداوند در هر سه کتاب مقدس وجود دارد. به ‌عنوان مثال در آیۀ 48 سورۀ فتح می‌خوانیم:

در حقيقت، كسانى كه با تو بيعت مى‌كنند، جز اين نيست كه با خدا بيعت مى‌كنند؛ دست خدا بالاى دست‌هاى آنان است.

در تاریخ اسلام اکثر مسلمانان از این باور که منظور از دست خداوند مشابه همان دستی است که انسان دارد، سر باز زده‌اند. بنابراین، اگرچه برخی از مسلمانان از چنین آیاتی برداشت کرده‌اند که خداوند صاحب دست است، اما تأکید داشته‌اند که نمی‌توانیم بدانیم دست داشتن خداوند دقیقاً به چه معناست. برخی از مسلمانان نیز داشتن دست و دیگر اعضای بدن را استعاری دانسته و نسبت دادن اعضای بدن به خداوند را روا نمی‌دانند.

برخی از مفسرین و مورخین بر این باورند که در میان مسیحیانِ نخستین باور به جسم داشتن خداوند رایج بوده و تحت‌تأثیر افکار نوافلاطونی بوده باور به خداوندی غیرمادی و غیرجسمانی در میان مسیحیان رواج یافته است. به‌ عنوان مثال پولسن (1990) بر این باور است که مسیحیان تا سه قرن باور داشته‌اند که خداوند دارای جسم است و فقط پس از رواج افکار نوافلاطونی بوده که آیاتی که به جسم خداوند ارجاع داشته‌اند به صورت استعاری تفسیر شده‌اند. پولسن همچنین می‌گوید که ایدۀ «غیرمادی بودن» در میان یونانیان پیش از افلاطون وجود نداشته و حتی فیثاغورسیان نیز بر این باور بوده‌اند که اعداد مادی‌اند. استرومسا (1983) نیز هم‌سو با پولسون در بررسی‌های خود مدعی می‌شود که مسیحیانِ نخستین بر این باور بودند که خداوند دارای جسم بسیار بسیار بزرگی است و تنها تحتِ‌تأثیر افکار افلاطونی است که الهیات مسیحی از انسان‌وارگی خلاص می‌شود. از نظر پولسن، خدا در عهدین بیشتر شبیه به خدایان اساطیری یونان بوده تا خدایان انتزاعی افلاطون و ارسطو. رنان (1980) مدعی است که در زمان هومر، تصور یونیان بر این بود که خدایان جسم دارند و روح نیز مادی در نظر گرفته می‌شده است و موجود غیرمادی از نظر یونانیان وجود نداشته است. پس از پارمندیس و پرورش افکار او توسط افلاطون بوده که ایدۀ غیرمادی بودن در میان یونانیان رواج یافته است.

اما موضع هر یک از ادیان ابراهیمی در رابطه با جسم داشتن خداوند باید به صورت جداگانه مورد بررسی قرار گیرد. در رابطه با مسیحیت، از آنجا که مسیح تجسد خداوند است، نمی‌توان به راحتی از غیرجسمانی بودن خداوند سخن گفت (تالیافرو1987). در رابطه با اسلام نیز، برخی از مفسرین بر این باورند که باور به غیرجسمانی بودن خداوند و تنزیه خداوند از صفات انسانی تحت‌تأثیر افکار یونانی بوده است. به عنوان مثال ویلیامز (2009) با طرح چنین دعوی‌ای می‌گوید که در میان ادیان سامی خداوند انسان‌وار بوده است، هرچند شیعیان و معتزله را استثنا برمی‌شمارد، چرا که این دو گروه انسان‌وار برشمردن خداوند را مجاز نمی‌دانستند.

هاموری (2008) در رابطه با یهودیت می‌گوید که پس از پذیرفته شدن آرا ابن‌میمون در میان یهودیان بود که انسان‌وار بودن خداوند کنار نهاده شد. این پژوهشگر، ابن‌میمون را تحت‌تأثیر کلام اسلامی، و به طور خاص غزالی، می‌دانسته و خود ابن‌میمون را از تأثیرگذاران بر آکویناس و الهیات غربی می‌داند.

اما باید به مفهوم خداوند چنان که در کتاب‌های مقدس به کار می‌رود نیز پرداخت. هدف از طرح خداوند در این کتاب‌ها توصیف خداوند است و یا کارایی دیگری مدنظر است؟ فضل‌الرحمن (1967) مفهوم خداوند در قرآن را مفهومی کاربردی می‌داند که هدف از طرح آن هدایت انسان و نظم بخشیدن به ابعاد عملی زندگی اوست. از نظر او، این مفهوم برای بحث فلسفی یا نظری طرح نشده است. فضل‌الرحمن نیز تأکید دارد که خداوند در میان مسلمانان نخستین و در خود قرآن در تمام زندگی ساری و جاری است و تحت‌تأثیر افکار فلسفی است که خداوند حالت استعلایی پیدا می‌کند.

اگر بخواهیم علاوه بر خداوند، به دیگر پدیده‌هایی که اکنون آنها را غیرجسمانی یا روحانی در نظر می‌گیریم بپردازیم درخواهیم یافت که در میان مسلمانان نخستین چنین باوری رواج نداشته است. چنان که نصرالله پورجوادی می‌گوید در میان نخستین مسلمانان روح نوعی جسم است اگر چه با جسم فیزیکی ما یکسان نیست. او این بحث را در خلال بررسی این مفهوم که روح غذا می‌خورد، طرح می‌کند. در حالی که برخی از مسلمانان بر این باور بوده‌اند که روح به واقع خرما و گوشت تناول می‌کند برخی دیگر منظور از غذا خوردن روح را استعاره از به دست آوردن آرامش می‌دانستند. پورجوادی علاوه بر اشاره به باور جسم داشتن روح در میان عامۀ مردم، به رواج این ایده نزد برخی از عرفا نیز اشاره می‌کند.

یکی از موجوداتی که در قرآن به آن اشاره شده، جن است. جن‌ها چنان توصیف می‌شوند که توانایی حرکت کردن با سرعتی برق‌آسا و توان بلند کردن اجسام بسیار سنگین را دارند. سلیمان نبی نیز در قرآن جن‌ها را در خدمت خود داشته است و از کارگری آنها بهره می‌برده است. هرچند باور رایج بر این است که جن‌ها نوعی جسم دارند، اما جسمی که برای جن قائل‌اند تفاوت‌هایی با جسم انسان‌ها دارد. جزئیات جسم‌مند بودن جن‌ها محل اختلاف نظر است. یکی از علمای مشهور اهل سنت به نام قاضی عبدالجبار بر این باور بوده که اگرچه جن‌ها جسم متفاوتی در مقایسه با انسان‌ها دارند ولی با این حال امکان ازدواج کردن و بچه‌دار شدن دارند (شریعتی سبزواری، ص 160). همچنین داستان‌هایی در میان برخی از مسلمانان وجود دارد که بعضی از جن‌ها عاشق انسان‌ها شده و آنها را وادار کرده‌اند با آنها وارد رابطه شوند. همچنین داستان‌هایی وجود دارد که جن‌ها به هیئت انسانی در می‌آمده‌اند و با انسان‌ها وارد رابطۀ جنسی می‌شده‌اند. (همان ص 164)

بنابراین، پرسش مهم برای ما این است که آیا نخستین باورمندان به یهودیت، مسیحیت و اسلام برای خداوند نوعی جسم قائل بوده‌اند؟ آیا چنان که برخی از مفسرین تأکید دارند، مفهوم «غیرمادی بودن» و «غیرجسمانی بودن» مفاهیمی است که از طریق فلسفه‌های یونانی وارد این ادیان شده و فهم دین‌داران را از دین خود تحت‌ت‌ثیر قرار داده است؟

امام اول شیعیان، در خطبۀ نخست نهج‌البلاغه، به شکلی از خدا سخن می‌گوید که نه فقط اطلاق اعضای بدن که هر نوع صفت و ویژگی انسانی را نهی می‌کند. این خطبه را می‌توان مثالی کلاسیک از الهیات تنزیهی برشمرد:

«اساس دين ، شناخت خداوند است و كمال شناخت او، تصديق به وجود اوست و كمال تصديق به وجود او، يكتا و يگانه دانستن اوست و كمال اعتقاد به يكتايى و يگانگى او، پرستش اوست . دور از هر شائبه و آميزه‌اى و، پرستش او زمانى از هر شائبه و آميزه‌اى پاك باشد كه از ذات او، نفى هر صفت شود زيرا هر صفتى گواه بر اين است كه غير از موصوف خود است و هر موصوفى گواه بر اين است كه غير از صفت خود است».

 

اگر چنانکه این خطبه به لحاظ تاریخی معتبر باشد و انتساب آن به امام اول شیعیان درست باشد، شاید بتوان در رابطه با اسلام گفت که دست‌کم نزد برخی از مسلمانان نخستین، مستقل از فلسفۀ یونانی، نفی انسان‌وارگی خداوند مطرح بوده است. اما اینکه جزئیات این نفی چیست و آیا شامل نفی هر گونه جسم برای خداوند می‌شود، از جمله پرسش‌هایی است که باید بدان پرداخت.  

 

 

منابع

پورجوادی، نصرالله (1398) قوت دل و نوش جان. نشر نو: تهران.

شریعتی سبزواری، محمدباقر (1399) جن از نگاه علم و دین. انتشارات بوستان کتاب: قم.

 

Hamori, E. J. (2008). ” When gods were men”: the embodied God in biblical and Near Eastern literature (Vol. 384). Walter de Gruyter.

Paulsen, D. L. (1990). Early Christian belief in a corporeal Deity: Origen and Augustine as reluctant witnesses. Harvard Theological Review83(2), 105-116.

Rahman, F. (1967). The Qur’ānic Concept of God, the Universe and Man. Islamic Studies6(1), 1-19.

Renehan, R. (1980). On the Greek origins of the concepts incorporeality and immateriality. Greek, Roman, and Byzantine Studies21(2), 105-138.

Stroumsa, G. G. (1983). Form (s) of God: Some Notes on Metatron and Christ. Harvard Theological Review76(3), 269-288.

Taliaferro, C. (1987). The incorporeality of God. Modern Theology3(2), 179-188.

Williams, W. (2009). A body unlike bodies: transcendent anthropomorphism in ancient semitic tradition and early Islam. Journal of the American Oriental Society129(1), 19-44.

 

دیدگاهتان را بنویسید