آیا مرگ پایان کار است؟

مرگ، تناسخ و معاد: با نگاهی به رباعیات خیام

زهیر باقری نوع‌پرست 

برغم آنکه دنیا آکنده از درد و رنج است ولی بدرود گفتن زندگی از بزرگ‌ترین دهشت‌های هر فردی در زندگی است. اگر بخواهیم با حساب و کتاب به زندگی بنگریم بسیاری از ما نباید به زندگی خود ادامه دهیم و می‌بایست داوطلبانه آن را به پایان ببریم. اما افراد بسیار محدودی عطای زندگی را با تمام سختی‌ها و بدی‌هایش به لقایش می‌بخشند. آدمیانی که زندگیشان پر از حقارت و خفت است نیز زندگی خود را چنان تنگ در آغوش گرفته‌اند که گویی پادشاه جهانند. چنین مشاهداتی ما را به این فکر فرو می‌برند که شاید زنده بودن به خودی خود و فارغ از هرگونه کیفیتی که داشته باشد برای انسان ارزش ذاتی دارد. شاید این میل شدید به زنده ماندن را نباید با مفاهیمی همچون ارزش ذاتی توصیف کرد چرا که ممکن است چنین به ذهن متبادر شود که عزیز شمردن زندگی نتیجه‌ی تعمق و تفکر در مورد زندگی است حال آنکه باید به این پدیده به دید غریزه‌ای قوی که در هر یک از ما برای بقا وجود دارد نگاه کنیم. اما اگر ما به‌یقین می‌دانستیم که زندگی پس از مرگی در کار است یا مرگ به واقع پایان کار است ای بسا می‌توانستیم با راحتی بیشتری برای زندگی و مرگ خود تصمیم بگیریم. البته می‌توان افرادی را یافت که یقین دارند که پس از مرگ بهشت و دوزخی خواهد بود و یا در چرخه‌ی تناسخ قرار خواهند گرفت یا خواهند مرد و همه‌چیز تمام خواهد شد. این افراد زندگی خود را نیز مطابق با یقین خود تنظیم می‌کنند. مثلاْ اگر شخصی یقین داشته باشد که پس از مرگ قیامتی برپا خواهد شد از هر کاری که ممکن است او را در آن قیامت سرافکنده کند پرهیز می‌کند و خود را مشغول می‌کند به هر کاری که ممکن است در قیامت موجب سرافرازی او شود. یا اگر شخصی یقین داشته باشد که زندگی پس از مرگی در کار نیست ممکن است در صورتی که زندگی رقت‌‌انگیزی داشته باشد با خیال راحت‌تری به آن پایان دهد چرا که می‌داند مرگ پایان همه‌ی درد و رنجهاست و هیچ درد و رنج دیگری در انتظار او نخواهد بود. اما گذشته از اینکه آدمیان ممکن است به چه امری یقین داشته باشند باید پرسید آیا ما می‌توانیم یقین داشته باشیم که پس از مرگ چه خواهد شد؟ از آنجا که ما چنین امکانی را نداشته‌ایم که کامل بمیریم و دوباره به زندگی بازگردیم یا کسی را ندیده‌ایم که کامل بمیرد و دوباره به زندگی بازگردد و اساساْ به زندگی پس از مرگ در صورتی که چنین چیزی وجود داشته باشد دسترسی نداریم نمی‌توانیم به یقین در مورد آن چیزی بگوییم. بنابراین هرگونه یقینی که ما در مورد زندگی پس از مرگ داشته باشیم امری است ایمانی و نمی‌تواند برای کسی که در ایمان ما سهیم است قابل اعتنا باشد.

 

خیام نیز چون هر شخص دیگری از وضعیت بشر پس از مرگ آگاهی نداشته است. در عوض در رباعیات او بر تنها شاهدی که در دست ماست تاکید می‌کند. او می‌داند که از میان کسانی که مرده‌اند کسی بازنگشته تا برای ما داستان حیات پس از مرگ را تعریف کند و چنان که مشاهدات ما نشان می‌دهد هر کس مرد و خاک شد یا سوزانده شد یا به دریا افکنده شد دیگر به اجتماع بشری بازنگشته است. 

 

 

 

بسیار بگشتیم به گِرْدِ در و دشت،

اندر همه آفاق بگشتیم به گشت؛

کس را نشنیدیم که آمد زین راه

راهی که برفت، راهرو بازنگشت

 

 

    

از جملهٔ رفتگانِ این راهِ دراز،

بازآمده‌ای کو که به ما گوید راز؟

هان بر سر این دو راهه از روی نیاز،

چیزی نگذاری که نمی‌آیی باز!

 

 

افسوس که سرمایه ز کَف بیرون شد،

در پایِ اَجَل بسی جگرها خون شد!

کس نامد از آن جهان که پرسم از وی:

کاحوالِ مسافرانِ دنیا چون شد.

 

 

در واقع خیام در این رباعیات بر تنها نوع شاهدی که ما آدمیان زنده می‌توانیم بدان دسترسی داشته باشیم دست می‌گذارد و با تکیه بر آن زندگی پس از مرگ نامحتمل‌تر و بعیدتر می‌شود. تنها راهی که ممکن است از وجود زندگی پس از مرگ مطلع شویم تجربه شخصی خودمان یا تجربه شخص دیگری است. اما هیچ یک از ما زندگان نمرده‌ایم بنابرایم تجربه‌ی شخصی ما در این زمینه قابل اتکا نیست و از طرف دیگر شخص دیگری که مرده باشد و بازگشته باشد نیز یافت نشده است در نتیجه‌ تجربه شخص دیگر نیز وجود ندارد که بخواهد قابل اتکا باشد.

 

اما علاوه بر این با توجه به آنچه در جهان چنان که در دسترس ماست متوجه نوعی چرخه‌ی تکراری می‌شویم. آدم‌های بسیاری به دنیا می‌آیند و از دنیا می‌روند و رویدادهای کم و بیش مشابهی در زندگی آنها رخ می‌دهد. وقتی می‌میریم اگر ما را خاک کنند به غذای موجودات زیرخاکی تبدیل می‌شویم و بدن ما تجزیه می‌شود و دوباره همان ذرات تجزیه شده با دیگر ذرات در هم می‌آمیزند و چیز جدیدی را شکل می‌بخشند. گاه این ذرات ممکن است به شکل گرفتن گیاهی بیانجامند و حیوانی یا انسانی از آن گیاه تغذیه کند و این تغذیه در تولید مثل حیوان یا انسانی که در راه است نقش بازی کند. انگار این ذرات بی‌قرار همواره می‌خواهند با هم ترکیب شوند و پدیده‌ای جدید را بیافرینند. به یک معنا ذراتی که من و شما را تشکیل داده قبلاْ منجر به شکل‌گیری حیوانات و گیاهان و دیگر پدیده‌هایی بوده که در طبیعت یافت می‌شود. مثلاْ ممکن است بخشی از ذراتی که در شماست در گذشته در یک موش خرما بوده باشد و بخش دیگری از ذراتی که در شما است در یک سنجاب بوده باشد و بخشی در یک انسان دیگر و بخش دیگر در گیاه باباآدم بوده باشد و … بنابراین اگر بخواهیم به پیروی از ادبیات رایج در رابطه با تناسخ سخن بگوییم می‌توان گفت که هر یک از ما در زندگی‌های قبلی خود در جانداران و بی‌جانان بی‌شماری حضور داشته است. اما برای اینکه بتوان به‌واقع از «زندگی قبلی» سخن گفت نیاز به عنصر ثابتی شبیه به روح یا ذهن یا آگاهی است که در اجسام و أجساد متفاوت در حال رد و بدل شدن باشد. چرا که تصور بر این است که روح یا ذهن یا آگاهی یا چیزی شبیه به آنها می‌تواند از وجود خود آگاهی یابد و از زندگی فعلی و قبلی خود و یا دیگر حالات و مقامات خود در حالی که ممکن است از جسمی به جسم دیگری هجرت کند سخن بگوید. این ادعا که روح یا ذهن یا آگاهی اساساْ مستقل از بدن بتواند وجود داشته باشد و بتواند در میان جسمهای متفاوت آمد و شد کند خود بحث‌برانگیز است. ولی به هر روی به نظر می‌سد که درستی این ادعای بحث برانگیز برای امکان تناسخ ضروری باشد.

 

 در رباعیات خیام اثری از آگاهی و ذهن و روحی که بتواند پس از مرگ جسم دوام پیدا کند وجود ندارد و برعکس در رباعیات او آنچه یافت می‌شود این است که مرگ جسم به عنوان شاهدی قوی برای پایان کار خواهد بود. به عبراتی دو نوع از حیات پس از مرگ که یکی در شکل قیامت و معاد در ادیان ابراهیمی  مطرح است و دیگری تناسخ که در ادیان هندی مطرح است در رباعیات خیام جایی ندارند. از طرف دیگر در برخی رباعیات خیام بر چرخه‌ی تکراری درآمیختن ذراتی ثابت و شکل بخشیدن به موجودی و سپس از میان رفتن موجودات و در هم آمیختن مجدد این ذرات و تشکیل موجودات دیگر مورد توجه است. این چرخه‌ی کور و تکراری باعث شده در یک زمان کیکاوس شکل بگیرد و در یک زمان من و شما شکل بگیریم و در زمانهای دیگر به شکل گیری دیگران و دیگر چیزها انجامیده است. شکل‌گیری زندگی ما بر أساس درآمیختن این ذرات بوده و مرگ ما نیز بر اثر از هم گسیختن این ذرات است. از آمدن و رفتن ما نه چیزی بر این فرایند افزوده می‌شود و نه خللی در آن ایجاد می‌شود.

 

این فرایند باعث می‌شود هر یک از ما با کلیت طبیعت نوعی خویشاوندی پیدا کنیم. هر آنچه که وجود دارد در نتیجه‌ی درآمیختن ذراتی است که پیشتر در ترکیبی متفاوت با هم چیزهای دیگری را بوجود آورده بودند و بعدها در ترکیبهایی متفاوت چیزهای دیگری را به وجود خواهند آورد. از این رو ما انسانها و حیوانات و گیاهان و حتی سنگ ریزه‌ها و شن‌ و خاک پیشتر با هم درآمیختگی داشته‌ایم و در آینده نیز خواهیم داشت. بنابراین اگر چه مرگ پایان کار ما به شکلی که هستیم خواهد بود ولی موجودیت ما از طریق ذراتی که ما را تشکیل می‌دهد ادامه خواهد یافت. از این نکته به دو نکته‌ی دیگر در رباعیات می‌توان رسید.

 

نخست. ما و هر آن چیز دیگری که وجود دارد محصول کارخانه‌ی کور کوزه‌گری هستیم و پس از مدتی نابود خواهیم شد. از این جهت ما می‌دانیم که هر آنچه وجود دارد تقدیری یکسان دارد و در زندان این فرایند تکراری گیر افتاده است. بنابراین می‌توانیم با هر آنچه که وجود دارد همدردی کنیم. نماد مورد نظر خیام برای موجوداتی که محصول این فرایند هستند کوزه است. کوزه از ذرات خاک تشکیل شده و اگر در کارگاه کوزه‌گری نظری بندازیم خواهیم دید که کوزه‌هایی مدام در حال ساخته شدن و شکسته شدن هستند. در نتیجه‌ی این نگاه و دریافتن اینکه تقدیر همه‌ی کوزه‌ها یکسان است می‌توانیم با همبندان خود در این کارگاه کوزه‌سازی و کوزه‌شکنی همدلی و همدردی داشته باشیم. هر موجودی بی‌نوایی است که در نتیجه‌ی درآمیختن ذراتی تشکیل شده و زمانی با از هم گسیختن این ذرات از میان خواهد رفت و در این دنیای ملال‌آور استقرار یافته است. علاوه بر این باید گفت که دیر یا زود کارخانه‌ی کور کوزه‌گری حساب همه ما را خواهد رسید و لطفی ندارد خود را درگیر ویران کردن دیگر کوزه‌ها کنیم.  

 

جامی است که عقل آفرین می‌زندش،

صد بوسه زِ مِهْر بر جَبین می‌زندش؛

این کوزه‌گر دَهْر چنین جامِ لطیف

می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش!

 

 

اجزای پیاله‌ای که درهم پیوست،

بشکستنِ آن روا نمی‌دارد مست،

چندین سر و ساقِ نازنین و کفِ دست،

از مِهرِ که پیوست و به کینِ که شکست؟

 

بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی،

سرمست بدم چو کردم این اوباشی؛

با من به زبانِ حال می‌گفت سبو:

من چون تو بُدَم، تو نیز چون من باشی!

 

 

دوم. من به شکلی که اکنون هستم و هر یک از ما به شکلی که اکنون و در این چینش مشخص از ذرات که هستیم دیگر نخواهیم بود. مرگ برای ما انسانها به معنای پایان ما به شکلی که هستیم خواهد بود. خود رباعیات خیام شاهدی خوبی است بر این واقعیت که آگاهی از این واقعیت که ما محصول کارخانه‌ی کوزه‌گری هستیم و نابود خواهیم شد نمی‌تواند تسکینی در برابر هراس از مرگ باشد. در برخی رباعیات خیام به اصل خود این فرایند کور کوزه‌سازی و کوزه‌شکنی خرده می‌گیرد و می‌پرسد اصلاْ که چه؟ چرا باید ما بوجود بیایم و از بین برویم؟ هدف از این فرایند چیست؟ آنقدر این چرخه و فرایند عبث و بی‌حاصل می‌نماید که دوست دارد هرچه زودتر بمیرد و از آن خارج شود و خلاص شود. اما در دیگر رباعیات خیام هراس از مرگ و نابودی را به زیبایی به تصویر می‌کشد و به ما یادآوری می‌شود که حتی اگر محصول یک فرایند کور باشیم باز هم جان عزیز است و حیفمان می‌آید که بمیریم و نابود شویم. به عبارتی وقتی نگاه خود را معطوف به یک قانون کلی در هستی می‌کنیم و خود را در آن کلیت بررسی می‌کنیم در می‌یابیم فرایند تکراری کوزه‌سازی و کوزه‌شکنی چقدر پوچ و بی‌معناست و در نتیجه طالب مرگ می‌شویم. اما وقتی این نگاه کلی را کنار می‌گذاریم و مواجهه‌ی مستقیم و شخصی با مرگ را در نظر می‌آوریم متوجه می‌شویم چقدر هراس‌آور و دهشتناک است. انگار ما میان این پوچی و ترس گیر کرده‌ایم و میان آنها در حال آمد و شدیم. پوچی ما را از زندگی و ترس ما را از خودکشی باز می‌دارد. راه‌حل خیام برای بیرون رفتن از این دوگانه‌ی منحوس دریافتن لحظه‌ی حال و مواجهه مستقیم و شخصی با لاله‌رخ است. غرق شدن در لذت باعث می‌شود پوچی و ترس هر دو را به وادی فراموشی بسپاریم. اما چنان که مشخص است بر سر فراموشی ناشی از هر لذتی که می‌بریم‌ سایه‌ی پوچی خلقت ما و ترس از مرگ سنگینی می‌کند.   


از آمدن و رفتنِ ما سودی کو؟

وز تارِ وجودِ عمرِ ما پودی کو؟

در چَنْبَرِ چرخ جان چندین پاکان،

می‌سوزد و خاک می‌شود، دودی کو؟

 

دیدگاهتان را بنویسید