پرورش استدلالی ندانم‌گرایانه‌ برگرفته از رباعیات خیام

 

 

زهیر باقری نوع‌پرست

 

اگر بپذیریم که خداوندی خالق جهان است، ممکن است تصور کنیم که وضعیت هستی برای ما مشخص و معلوم می‌شود. اما اگر هستی شامل خداوند شود، در آن صورت باید خداوند را نیز شناخت تا بتوان ادعا کرد وضعیت هستی برای ما مشخص و معلوم است. اما در صورتی که خداوندی در کار باشد، شناخت او در هر سطحی اگر ممکن هم باشد کار ساده‌ای نیست. اگر وجود خداوند را فرض بگیریم، در آنصورت تنها شاهدی که برای همگان در دسترس است و می‌توان بدان پرداخت تا بوسیله‌ی آن بتوان ویژگی‌های خداوند را حدس زد، آفرینش اوست که همان جهانی است که ما نیز بخشی از آن هستیم. اگر این جهان دربرگیرنده‌ی نظم باشد می‌توان طیفی از ویژگی‌ها که خالقی باید داشته باشد تا بتواند مخلوقی منظم به بار آورد را بررسی کرد و احتمال داد که خداوند باید واجد یک یا برخی از این ویژگی‌‌ها باشد. اگر هستی دربرگیرنده‌ی زیبایی و نیکی باشد در آنصورت برخی از ویژگی‌هایی که یک خالق باید داشته باشد تا بتواند مخلوقی زیبا و نیک را بیافریند را بررسی می‌کنیم و احتمال می‌دهیم که خداوند باید واجد یک یا برخی از این ویژگی‌ها باشد. در این فرایند که وجود خالق پیشفرض گرفته می‌شود و سپس با بررسی ویژگی‌های جهان سعی می‌کنیم ویژگی‌های خالق را حدس بزنیم با مشکلاتی اساسی مواجه هستیم. جهان برای ما تا حد زیادی ناشناخته است و در همین حد که از آن شناخت داریم ویژگی‌های یکپارچه‌ و یکسانی از خود بروز نمی‌دهد. برای اینکه بتوانیم با بررسی یک مخلوق ویژگی خالق را حدس بزنیم و این حدس از کمینه‌ی اعتبار برخوردار باشد باید مخلوق را به طور کامل بشناسیم. با شناخت محدودی که ما از جهان داریم نمی‌توانیم از نظم و زیبایی و خوبی و غیره به عنوان ویژگی‌های مسلط بر هستی سخن بگوییم. نهایت کاری که ما می‌توانیم انجام دهیم این است که بگوییم تا حدی که جهان برای ما شناخته شده است این میزان از نظم یا این مقدار زیبایی در آن قابل تشخیص است. اما ای بسا اگر ما به کلیت هستی دانش پیدا کنیم دریابیم که آنچه ما نظم می‌نامیم از اساس اشتباه است و یا فهمی کاملاً متفاوت از نظم را ایجاب کند. اگر شخصی تنها یک پاراگراف از یک رمان را بخواند و بخواهد بر اساس آن در مورد ویژگی‌های نویسنده قضاوتی کند احتمال مخدوش بودن آن بسیار بیشتر از قضاوتی است که پس از خواندن تمام آثار مکتوب او بدست می‌آید. تنها اثری که ما از خداوند در دسترس داریم همین جهانی است که در آن زندگی می‌کنیم و نمی‌دانیم که اگر خداوند وجود دارد چه آثار دیگری نیز ممکن است داشته باشد. اگر خداوند چند جهان دیگر نیز خلق کرده باشد که هر کدام ویژگی‌های کاملاً متفاوت و متعارضی با جهان فعلی ما داشته باشند آنگاه برای حدس زدن ویژگی‌های خداوند باید نسبت به آن جهانها نیز دانش کسب کنیم. مثلاً اگر خداوند سه جهان خلق کرده باشد و یکی از این سه جهان سرتاسر نیکی و خیر و یکی از این سه جهان سرتاسر شر باشد و جهان سوم ترکیبی از خیر و شر باشد در اینصورت حدس ویژگی‌های چنین خداوندی متفاوت است از حدس ویژگی‌های خداوندی که تنها یک جهان خیر یا تنها یک جهان شر آفریده است. علاوه بر اینکه ناآگاهی ما از کلیت هستی احتمال حدس درست نسبت به ویژگی‌های خداوند را کاهش می‌دهد٬ همین میزان که بر ما معلوم است نیز کاملاً یکپارچه و یکدست نیست که بتوانیم بر اساس آن ویژگی‌های مشخصی را به خداوند منتسب کنیم. چنانکه از جهان ما بر می‌آید، جهان ما هم شامل زیبایی است هم شامل زشتی است هم می‌توان در آن نظم مشاهده کرد و هم می‌توان در آن بی‌نظمی مشاهده کرد.

 

اما حلقه‌ی مفقودی میان ویژگی‌های مخلوق و حدس زدن ویژگی‌های خالق نیز وجود دارد. آن حلقه‌ی مفقوده اهداف و برنامه‌های خالق است. صرف اینکه پدیده‌ای زشت یا زیبا خلق شده کافی نیست تا بتوان ویژگی‌های خالق را تشخیص داد. هدف از خلق پدیده‌ای زشت و یا هدف از خلق پدیده‌ای زیبا نیز پرده از ویژگی‌های خالق برمی‌دارند و در واقع بدون آگاهی از هدف خالق از خلق هر پدیده نمی‌توان ویژگی‌های او را به درستی حدس زد. ممکن است خداوند زشتی‌ای را آفریده باشد که هدف و برنامه و غایت آن زشتی زیبایی باشد و یا ممکن است زیبایی‌ای آفریده باشد که هدف و برنامه و غایت آن زشتی باشد. از آنجا که ما به هدف و برنامه و غایت کارهای خداوند دسترسی نداریم، هرگونه حدسی که در مورد آن پدیده زشت یا زیبا بزنیم ناقص و به احتمال قوی نادرست خواهد بود. بنابراین، حتی اگر کلیت هستی بر ما مشخص شود٬ یعنی بدانیم چند جهان وجود دارد و هر کدام چه ویژگی‌هایی دارند تا ندانیم که تمامی اینها در برنامه‌ی خداوند و اهدافش چه نقش و غایتی را قرار است داشته باشند نمی‌توانیم در مورد ویژگی‌های خداوند به درستی سخن بگوییم. نامشخص بودن اهداف و غایت خلقت پرسشی است که نمی‌توان پاسخی بدان یافت و بدون یافتن پاسخ به چنین پرسشی نیز نمی‌توان ویژگی‌های خالق را بررسی کرد. بنابراین٬ از آنچه رفت می‌توان نتیجه گرفت که اگر خالقی برای جهان متصور شویم نمی‌توان ویژگی‌هایی برای آن خالق قائل شویم مگر با علم به اینکه حدس این ویژگی‌ها٬ حدس‌هایی کور بیش نیستند.

 

ناآگاهی ما از اهداف خالق برای آفرینش هستی باعث می‌شود نتوانیم ویژگی‌هایی همچون خیرمطلق بودن یا شرمطلق بودن یا نیمی خیر نیمی شر بودن را به او نسبت دهیم. این خود مسئله‌ای است که می‌تواند موجب حیرت ما شود که اگر خالقی وجود دارد چرا باید اصلاً ما را بیافریند؟ هدفش چیست؟ چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد تا ما را بیافریند؟ چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد تا چنین عمر کوتاهی به بشر ببخشد؟ جالب آنکه حتی این ویژگی که «خداوند کاری عبث و بیهوده انجام نمی‌دهد» نیز از ویژگی‌هایی است که تنها با مشخص شدن کلیت هستی و اهداف و غایات مدنظر خداوند قابل اطلاق است. بنابراین٬ حتی این پرسش که آیا خداوند از خلق این جهان اصلاً هدفی داشته یا هدفی مشخص داشته است نیز پرسش مهمی خواهد بود. اهمیت این پرسش از آن رو است که تصور رایج مبنی بر وجود خالقی هدفمند برای هستی را به شکلی خاص به پرسش می‌کشد. اگر ما نمی‌توانیم بدانیم که خداوند چه هدفی ممکن است از خلقت داشته باشد و یا اصلاً هدفی داشته یا نداشته٬ تکلیف باورمند به خداوند خالق نامعلوم‌ است. اگر چنین باشد، نمی‌توانیم به خداوند ویژگی عدالت را اطلاق کنیم همانطور که نمی‌توانیم ناعادل بودن را به او اطلاق کنیم. از این رو مشخص نیست که ما باید در این زندگی به چه شکل زندگی کنیم٬ آیا زندگی درست و مبتنی بر اخلاق نزد خالق ارج نهاده می‌شود؟ آیا برای خالق این مسئله بی‌تفاوت است؟ یا خالق زندگی شریرانه را ارج می‌نهد؟ بنابراین، در نظر گرفتن خالقی برای هستی، با توجه به ناآگاهی ما از کلیت هستی و اهداف احتمالی خالق از آفرینش هستی، تنها بر حجم سردرگمی ما می‌افزاید و موجب نمی‌شود تکلیف ما در زندگی، افعال و اعمالی که باید انجام دهیم روشن شود و پاسخی به اینکه چگونه باید زندگی کنیم ارائه شود. از آنجا که هیچکس از هدف آفرینش هستی توسط خالق مطلع نیست، به نظر‌ می‌رسد که این حیرت و سردرگمی بخشی لاینکف از خالق‌باوری باشد. در رباعیات متعدد منتسب به خیام بر نامشخص بودن هدف از آفرینش یا بوجود آمدن بشر در این دنیا مورد تاکید واقع می‌شود

 

هرچند که رنگ و روی زیباست مرا

چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه خاک

نقاش ازل بهر چه آراست مرا؟

 

آورد به اضطرارم اول به وجود٬

جز حیرتم از حیات چیزی نفزود

رفتیم به اکراه و ندانیم چه بود

زین آمدن و بودن و رفتن مقصود

 

از آمدنم نبود گردون را سود

وز رفتن من جاه و جلاش نفزود

وز هیچ‌کسی نیز دو گوشم نشنود

کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

 

دوری که در او آمدن و رفتن ماست

او را نه نهایت٬ نه بدایت پیداست

کس می‌نزند دمی درین معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

 

این بحر وجود آمده بیرون زنفهت

کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت

هر کس سخنی از سر سودا گفته است

زان روی که هست٬ کس نمی‌داند گفت

    

 

اما خیام علاوه بر این چند گام دیگر نیز بر می‌دارد. نخست آنکه هرکس مدعی می‌شود که در این رابطه چیزی می‌داند را نادان برمی‌شمارد، دوم وجود بهشت و جهنم را زیرسوال می‌برد و در عوض ما را به عیش و طرب در همین جهان تشویق می‌کند. از آنچه گفتیم مشخص است که هرکس مدعی باشد می‌داند خالقی وجود دارد که اهداف مشخصی برای خلق جهان دارد و آن اهداف برایش معلوم است چگونه در حال جای زدن حدسی کور به عنوان حقیقت هستی است. این وادی آنقدر برای انسان نامعلوم است که راهی جز پروراندن افسانه ندارد:

 

آنان که محیط فضل و آداب شدند

در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردند به روز

گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند

 

آن بیخبران که در معنی سفتند

در چرخ به انواع سخن‌ها گفتند

آگه چو نگشتند بر اسرار جهان

اول زنخی زدند و آخر خفتند

 

از این رو، این ادعا که پس از مرگ چیزی شبیه به تناسخ وجود دارد یا بهشت و جهنمی در کار است از آنجا که نیازمند آگاهی نسبت به اهداف و برنامه‌‌های احتمالی خالق هستی است٬ از نظر خیام ادعاهای گزافی هستند. اما برخی لذت‌هایی در بهشت وعده داده می‌شوند مانند اینکه در آنجا می‌توان با لاله‌رخان نشست و باده‌گساری کرد، بدون آنکه نیاز به افسانه‌سرایی در مورد اهداف خالق کنیم، در این جهان در دسترس هستند.

 

در رباعیات خیام که بر نامعلوم بودن هدف آفرینش تاکید می‌شود نوع مشخصی از استدلال نه علیه وجود خداوند که علیه هرگونه تصور مشخصی از زیست خداباورانه ارائه می‌شود. اگر پیشفرض ما این باشد که جهان خالقی دارد از آنجا که اهداف و ویژگی‌های او بر ما نامشخص است٬ بنابراین نمی‌توانیم مدعی باشیم که سبک مشخصی از زندگی مطلوب اوست یا افعال و اعمال مشخصی مورد ستایش و نکوهش او واقع خواهند شد و یا اصلاً اعمال و رفتار بشر برای چنین خالقی اهمیتی دارد. استدلال خیام، استدلالی ندانم‌گرایانه است که بدون آنکه وجود خود خداوند را زیرسوال ببرد، هر نوع تصوری راجع به ویژگی‌های اخلاقی خالق را به حالت تعلیق در می‌آورد. در این نوع استدلال «ندانستن» متوجه وجود خداوند نیست بلکه متوجه ویژگی‌های خداوند است. در مواجهه با این استدلال تنها باورهای خود در رابطه با اهداف و ویژگی‌های خداوند را به تعلیق در می‌آوریم نه هر باوری و در نتیجه انسان می‌تواند اهداف خود نسبت به زندگی را تعریف کند. چنانکه خیام هدف زندگی را لذت بردن و دریافتن دم تعریف می‌کند. این استدلال بدون آنکه وجود خداوند را زیرسوال ببرد، با پیشفرض گرفتن وجود خداوند، آزادی عملی را که خداناباوری می‌تواند در تعیین اهداف زندگی برای انسان به بار بیاورد، به بارو می‌آورد.

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید